دگر نامهء نامبرده امين * بياورد و برخواند آن پيشبين
چنين گفت دستور با مهتران * كه هستند اين هر دو اكنون سران 80
به مرو است مأمون به بغداد امين * كهرا كرد خواهيد از ايشان گزين
بگيريد آنچ اختيار شماست * از اين دو كدام است گوييد راست
بگفتند ميران به فضل وزير * كه اى نامبردار روشنضمير
ز امر تو يكتن نپيچيم سر * ببنديم بر جان ز مهرت كمر
اگر نزد مأمون فرستى رويم * به گفتار تو در زمان بگرويم 85
وگر سوى بغداد پيش امين * بفرمايى اى سرور بىقرين
هم اندر زمان همچو تير از گشاد * به بغداد تازيم چون باد شاد
ز تو امر ، وز ما نمودن قيام * به حكم تو خواهيم بودن تمام
دل فضل سرور به بغداد بود * روانش در آن بوم آباد بود
به بغداد خواهم شدن فضل گفت * من اين آرزو دارم اندر نهفت 90
مرا و شما را در آن بوموبر * زن و كودكانند بىحدومر
امين است اكنون امام جهان * ببايد بدانجاى رفت از نهان
پسند آمد آن قوم را راى او * نهادند سر جمله بر پاى او
وزير و سپه وقت بانگ خروس * به بغداد رفتند از شهر طوس
ببردند آن گنج با خويشتن * خبردار شد خسرو پيلتن 95
پر از خشم شد مير مأمون چو شير * برآشفت آن شهريار دلير
به نزديك او بود فضل بن سهل * وزير سرافراز بد مرد اهل
شبيب سرافراز آمد برش * ببوسيد از پاى خاك درش
به مأمون چنين گفت فضل وزير * پراكندگى كرد آن « 1 » بىنظير
ز گفتار هارون بپيچيد سر * برفت و ببرد آنهمه سيم و زر 100
سپاه تو را از تو ببريد و برد * شود اطلس آرزوهاش بُرد
پراكنده زآن بىوفا شد سپاه * كنم كار آن شوخ ديده تباه
چو فرمان دهى من برم تاختن * به خنجر توان كار او ساختن
هامش
( 1 ) اى