شد اندر زمانه امير و امام * بر او كارها گشت يكسر تمام
55 به عيش و طرب نامور راى كرد * بتان را بر خويشتن جاى كرد « 1 »
نياسود يكدم ز بوس و كنار * مى راوقى بود و روى نگار
وز آن روى مأمون بيامد ز بلخ * ز درد پدر كام جان گشته تلخ
به مرو اندرون كرد چندى قرار * پرانديشه از گردش روزگار
ز مرگ پدر گشت زيروزبر * در آندم كه آمد به نزدش خبر
60 پر از درد شد شاه در شهر مرو * برون رفت [ گريان ] ز بستان سرو
سه روز از بر خاك بنشست مير * ز خون جگر چشمها آبگير
چهارم فروزان برآمد به تخت * چو سرو روان خسروانى درخت
به فضل و به صالح يكى نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد
به نامه درون اينچنين كرد ياد * كه اى نامداران بادينوداد
65 ز هارون سخنها به ياد آوريد * دل و جان سوى راه داد آوريد
به پيش من آريد گنج و سپاه * مگرديد از امر آن پادشاه
ز فرمان ما برمتابيد سر * كه آنگاه بر تن نياييد سر
مرا دولت و بخت بيدار هست * دل و دانش و عقل بسيار هست
چو گردون گردنده يار من است * سر اختر اندر كنار من است
70 توانم جهان را گرفتن به دست * چو خورشيد بر تخت شاهى نشست
و ليكن نگردم ز امر پدر * نيايم ز فرمان هارون بهدر
شما نيز از امر او مگذريد * سخنهاى او را به جاى آوريد
چو نامه بر نامداران رسيد * وزير پسنديده خواند و بديد
سخنهاى مأمون پسند آمدش * چنان گفتهها سودمند آمدش
75 سپه را يكايك بر خويش خواند * وز آن هر دو سرور سخن بازراند
سخنهاى هارون به لشكر بگفت * نماند آن نماينده چيزى نهفت
حديث وصيت نهفته نداشت * بگفت آنچه بشنيد و سر برفراشت
ز مأمون و نامه سخن ياد كرد * ز گفتار او جمله را شاد كرد
هامش
( 1 ) داد