نشستم بر آن اسب رهوار شاه * غلامى دلارام با او به راه
بديهه همىگفت با من ملك * دُر افشاند با من به دامن ملك 30
چو رفتيم از آنگونه يك پاره راه * همىكرد خسرو به من در نگاه
به زير من آن اسب رهوار بود * چو كبك درى خوش به رفتار بود
به شه گفتم اين اسب تو خوشرو است * به زيرم چو بهزاد كيخسرو است
بدين تيزگامى نباشد فرس * روان است در زير من چون [ ارس ]
مرا گفت با زين زرين توراست * ز اسب اندرآن بنده برپاى خاست 35
به شه گفت اسبى به من دادهاى * به رويم در كام بگشادهاى
ملك تند شد تيز با بنده گفت * سخن در دل تو ندارد نهفت « 1 »
تو را نيز با اسب دادم به شاه * برو بندگى كن برش سال و ماه
به زير آمد از اسب بنده چو باد * فرو برد سر پاى من بوسه داد
فزون كرد با من از اين صد هزار * كه نازنده بادا به دار القرار 40
چو آن شاه در پرده شد ناگهان * به من بر سيه شد سراسر جهان
بشستم دل و دست خويش از شراب * به گوشم نيامد نواى رباب
زدم سنگ بر شيشه و جام مى * شكستم . . . چنين . . .
نپوشيدم اى نامبرده حرير * نديدم سرا و نجستم سرير
دل از كار گيتى بپرداختم * به كنجى درون جايگه ساختم 45
دعاى روان ملك مىكنم * چنين تا بود زنده جان در تنم
مرا مرگ شه داغ بر دل نهاد * نبودم پس از وى يكى روز شاد
ملك صدر دين روح تو تازه باد * روان تو بر ديگر اندازه باد
ميان بهشت برين جاى تو * بَرِ حوض فردوس مأواى تو
كنون بازگردم به كار امين * گشايم بر اعداى صاحب كمين 50
بدانديش او را پريشان كنم * بر احباب او گوهرافشان كنم
بگويم كه شمس فروزنده باد * به دو جان نيكاختران زنده باد
امين رفت بر مسند سرورى * روان كرد اسب طربپرورى
هامش
( 1 )مگر در دل سخنها ندارد نهفت