به غايت رهى را نكو داشتى * دمى از خودش « 1 » دور نگذاشتى
5 مرا ميرى شاعران داده بود * به رويم در كام بگشاده بود
مرا بر سر گردنان مير كرد * همه كارها را به تدبير كرد
بيفزود پيش سران آب من * بدى درگه شاه محراب من
چو تيغ از ميان بنده را بركشيد * وزاو بنده انبارها زر كشيد
مرا بر فلك برد چون آفتاب * به جوى مرادم روان كرد آب
10 مشرف تنم را به تشريف كرد * مرا آن جهاندار تعريف كرد
ز خاكم به گردون رسانيد سر * سرافراز گشتم از آن تاجور
به من غله آن شه به انبار داد * برش گر شدم نيمهشب بار داد
به خروار زر دادى آن شه به من * رسيدى از او سيم مثل [ سمن ]
به يزدان كه افزون بدى از هزار * نيايد پراكنده گفتن بهكار
15 مرا مدح گفتى به نظم روان * كه خسرو جوان بود و روشنروان
چو خوردى مى ناب آن كامياب * به من شمس كردى به مجلس خطاب
نشاندى رهى را به پهلوى خويش * نخواندى كسى را دگر سوى خويش
سخنها به من گفتى اندر نهان * نپوشيدى از بنده سود و زيان
يكى روز با او بدم شادمان * ببردند شه را سوى . . .
20 يكى مهربان بود محمود نام * جوانى سرافراز با نام و كام
دو روز و شبى پيش او بود شاه * طرب كرد و مى خورد خسرو پگاه
به هنگام پيشين چو سرمست شد * فلك در بر همتش پست شد
ببخشيد چندان گهر تاجور * كه شد كوهها را مرصع كمر
چو فارغ شد از بخشش آن شهريار * مرا گفت برخيز اى نامدار
25 به فرمان آن شاه برخاستم * به مهرش دل و جان بياراستم
برون رفت آن كامران برنشست * چو سروى و بويا ترنجى به دست
مرا گفت كاى خوشسخن برنشين * بگفتم ندارم به شاه اسب و زين
مرا گفت بر بار [ ه ] گيرم قرار * شو اى مهربان زود . . .
هامش
( 1 ) خودم