. . . فرستاد مير * بر خويشتن خواند مردى دبير
بفرمود كآورد چينى حرير * همان عطر و كافور و مشك و عبير
نامهء ابراهيم بن مالك اشتر سوى مختار بن عبيده الثقفى
. . . يكى نامه كن * ز شادى در آن نامه هنگامه كن
دبير دلاور به فرمان مير * به عنبر بياراست روى حرير
نخستين خداوند را نام برد * به نامش ز هفت اختر آرام برد
خدايى كه ما را زر و زور داد * بلند اختر و تابش هور داد
5 بدانديش را خسته و خوار كرد * چو شب روز بر دشمنان تار كرد
هزاران درود است بر مصطفى * وز او آفرين باد بر مرتضى
حسين على را روان شاد باد * به دو عالم معنى آباد باد
براهيم از هجر مختار مير * همى زار نالد به كردار [ زير ]
. . . ند آن نامبرده خطر * كه گردون دون است زيروزبر
10 بدين جاى ده روز كرديم جنگ * ز خون لعل شد سربهسر كوه و سنگ
بر ايشان همه دست ما يافتيم * عدو را به كين دست برتافتيم
گهى دست ايشان به ما بر دراز * همىبود اندر نشيب و فراز
از آن پس بدانديش پور زياد * گريزان شده از بر من چو باد
به موصل درون است دل پرستيز * . . .
15 ببستم ز مردان او بيشتر * دلش مىكنم دمبهدم ريشتر
بماندست ما را يكى جنگ سخت * كه تا بركنم اين تناور درخت
بريدم از او يكبهيك بيخ و شاخ * . . .
درود جهانآفرين بر تو باد * لبت باد خندان ، دل و طبع شاد
روايت كند راوى پرهنر * كه در كوفه مىشد خبر بيشتر
20 كه خيل براهيم شد در گريز * . . .
عبيد زياد است پيروز و شاد * بداد آن سپاه گران را به باد