گروهى از آن قوم مست و خراب * فتاده سر خود نهاده به خواب
. . . برآمد سپاه * بكشتندشان مست بر روى راه
يكى را از آن جمله كردند اسير * ببردند نزديك فرزانه مير 230
بپرسيد از او مرد والاتبار * كه مستى كنون يا « 1 » شدى هوشيار
. . . پيش * نخوردم مى اندر همه عمر خويش
براهيم گفتش كه در باز كن * مرا با طرب زود انباز كن
بشد مرد فراش در باز كرد * براهيم در باغ شد همچو گرد
. . . مهتران * شد آن باغ پر ، از كران تا كران 235
بر آن قبه از خلق مستان بدند * به عيش و طرب مىپرستان بدند
شنيدند در باغ از آنسان خروش * كسانى كه بودند با ناى و نوش
. . . كه پور زياد * به مى خوردن آمد سوى باغ شاد
به زير آمد از قصر دلشاد مير * بياورد يرغو « 2 » براى خطير
براهيم را ديد زآنسان سوار * به گردش پياده بسى نامدار 240
. . . پور زياد * ز دور اندرون آفرين كرد ياد
زمين را ببوسيد و كرد آفرين * ز مستى بر آن مهتر بىقرين
همىگفت من خويش قربان كنم * براى تو امشب چو مهمان كنم
. . . از او نامدار * بزد نيزه بر سينهء مرد كار
برون برد نوك سنانش ز پشت * به زخمى چنان سرفرازى بكشت 245
وزآن پس بر آن قصر شد چون پلنگ * گرفته يكى تيغ رخشان به چنگ
. . . نرهشير * ز بالا يكايك درافكند زير
هزار و صد و شصت ببريد سر * نماند اندرون زنده يك جانور
در آن قصر سيمين و زرينه بود * نبد قصر ، مانند گنجينه بود
. . . از آن باغ شاد * برفتند از آنجا چو تير از گشاد 250
به كام دل خود به راه آمدند * به شادى در آن بارگاه آمدند
به لشكر ببخشيد آن خواسته * شدند آن همه لشكر آراسته
هامش
( 1 ) تا شد
( 2 ) ترغو