به عشاق قولى بپرداخت باز * كه گشتم سراسيمه زآن دلنواز
195 چو انگشت بر قبض قانون نهاد * دلم از بدن رخت بيرون نهاد
چو بنهاد قانون و شد كامياب * بيازيد و برداشت از جا رباب
چو از راه وى ميل زى مايه كرد * بهبر برز اقبال پيرايه كرد
بپرداخت از چار برتر ، سماع * دلم كرد برجاى جان را وداع
چو فارغ شد آن مهربان از رباب * مرا گفت بدهيد يكدم شراب
200 بدادند يك جام راوق ، بخورد * به سوى نى آن شكرين راى كرد
بزد نى بباريد از لب شكر * مرا گشت از غصه خونينجگر
به دل گفتم اين را ندارم بها * چگونه توان كرد از كف رها
كه جان است و دادن نشايد ز دست * ز جعدش به كارم درآيد شكست
به نى نازنينروى ، آهنگ ساخت * نگارى دگر با صنم چنگ ساخت
205 زن نازنين شد روان سوى ناى * زدم در غم دل همى دست و پاى « 1 »
به ناى آن صنم زاين [ همى ] كرد راست * مرا دمبهدم گفت چون من كهراست
مرا ناى او چنگ در ناى زد * در آن دم كه آن نازنين ناى زد
به دل گفتم آوخ كه دادم بهباد * تن و جان و سر بهر اين حورزاد
به دف خود ندانم چه در كار كرد « 2 » * برآورد از من به يكبار گرد
210 چو آنگه زد او چارپاره به چنگ * پس آنگاه زد كوس با طبل و سنگ
ربابه زد آن ماه و سُرناى نيز * به گيتى نبودست از آنسان كنيز
پس آنگاه صد طاس بنهاد ماه * يكى جامه پوشيد سرخ و سياه
بدزديد آن طاسها را تمام * عجايب بمانده در او خاص و عام
چو يك طاس ماند اندر آن انجمن * برون كرد جامه سمنبر ز تن
215 به زير اندرش طاس چيزى نبود * به نازى ز چرخى روان دل ربود
دگربار پوشيد پيراهنش * كشان بر زمين از هنر دامنش
معلق زد و چرخ چون آفتاب * به تيزى چو آتش ، به نرمى چو آب
زمانى بگرديد گفت و شنيد * پس آنگاه آن طاسها شد پديد
هامش
( 1 ) زدم در غمش دل دست و پاى
( 2 ) ندانم كه مىرمه كرد