دويد او و من در پيش همچو باد * دويدم ، شده هستى خود ز ياد
سمنبر برهنه چو ماهى سيم * درى بسته از دل شده دو ز بيم
يكىبار پايش گرفتم به دست * چو ماهى ز دست من آن مه بجست
دويديم چندانكه گشتيم سست * نديدم به گيتى از آنگونه چست
به گرد چنان تودهء گِل سهبار * بگشتيم از آنگونه ما هردويار 275
مرا چشم در راه تاريك شد * به گِل آن گُلاندام نزديك شد
برفتم روان پيش آن ماه و هور * بزد پاى بر سينهء من به زور
بدان گِل درافتادم از پاى من * شدم ناپديد اندر آن جاى من
تو گفتى فتادم به زير از فراز * برون رفتم از خود زمانى دراز
چو از بيخودى يافتم توش و هوش * زهرجاى آمد به گوشم خروش 280
چو كردم دو چشم اى پسنديده باز * به بازار در بودم اى سرفراز
به سوق ثلث اوفتاده نگون * برهنه بر و روى پر خاك و خون
مرا چون بديدند بازاريان * گرفتند قومى مرا در ميان
به سيلى گشادند دست آن سران * زدندم به گردن بر ، از هر كران
پديد آمد از بهر من رستخيز * سرانجام از آنجا شدم در گريز 285
دويدند مردم به دنبال من * شكسته بدانسان پروبال من
. . . سرى هست مانند طاس * بلاشك زدندم برون از قياس
و ليكن شب تيره نزديك بود * دو چشمم از آن غصه تاريك بود
به دنبال من « 1 » مردمان بىشمار * من از دست آن قوم پيچان چو مار
بدينگونه چون زار و حيران شدم * به كويى در از بيم پنهان شدم 290
بيامد يكى پير نزديك من * گليمى مرا داد و يك پيرهن
بپوشيدم آن پيرهن را ز بيم * فكندم به گردن درون آن گليم
رسيدم چو در خان خود مستمند * زدم بانگ و آواز كردم بلند
گروهى ز خانه برون آمدند * بر من پى آزمون آمدند
يكى زآنميان گفت آندم به من * كز آدم نهاى ، هستى از اهرمن 295
هامش
( 1 ) بدل من