ز اول سمن « 1 » بوى بگرفت مى * بخورد و به من داد آن نيكپى
كنيزان ستادند بر هر كنار * به كف بربط و چنگ هريك قطار
145 چو شد كلهء من از آن باده گرم * به كلى سرم گشت خالى ز شرم
كشيدم بدان زلف پرتاب دست * كه بودم من از بادهء عشق مست
بشد چين ز زلفين سرو بلند * بياورد در هر دو ابرو « 2 » فكند
مرا گفت ديوانه گشتى و مست * به كالاى مردم كنى تيزدست
خداوند من شاه چين است و بس * به من چون رسد از جهان دست كس
150 بگفت اين و چون باد برپاى خاست « 3 » * روان گشت از آن جاى چون سرو راست
برفتند و رفتند با او همه * صنم سرشبان بود و ايشان رمه
بماندم من خسته مسكين به جاى * از آن لعبتان ماند خلوت سراى
مرا در دل آمد همانجا هراس * سراسيمه گشتم چو گاو خراس
بشستم دل از جان شيرين به جاى * چو ديدم بدانگونه خالى سراى
155 شد از بيم جان چشم من سيلبار * سراسيمه از گردش روزگار
به دل گفتم آوخ كه بدكار بود * برآرند اينجا ز من گرد « 4 » و دود
كه خواهد رسيدن « 5 » به فرياد من * نيارد به گيتى كسى ياد من
بمانند آن طفلكانم يتيم * شود بيوهزن ، من بميرم ز بيم
هرآنكس كه چون من شود خويشكام * درافتد سرانجام چون من « 6 » به دام
160 به خود بر ز دل نوحه كردم به درد * گل سرخ من گشت منشور « 7 » زرد
به گريه بدم كآمد آن طرفهيار * به دست اندرون دلبرى چون نگار
مرا گفت بنگر بدين ماهروى * كه از گل دو رخ دارد از مشك موى
رخش ديدى اكنون هنرهاش بين * رخ چون مه و سرو بالاش بين
چو ديدم ورا شد فراموش غم * به كام اندرم شد روان نوش هم
165 به فرمان آن ماه با عقل و راى * نشست آن دگر نازديده ز پاى
به من گفت اين را فروشم به تو * زنم بانگ و اندر خروشم به تو
هامش
( 1 ) به من
( 2 ) ابروت
( 3 ) خواست
( 4 ) پره
( 5 ) رسيدند
( 6 ) من چون
( 7 ) مصنور