زنم گفت بارى از آن در نهفت * عجب در جهان داستان [ مىبگفت ] « 1 »
نباشد از اين طرفهتر داستان * نبودست در دفتر باستان
ازاينسان حكايت كه بر من گذشت * چنين چرخ بر تارك كس نگشت 70
بگويم شما را و خوش بشنويد * ز خنده بسى سالها نغنويد
مرا با زنان گفت سرّى بود * به هرجا كه خورشيد چهرى بود
برآيد مرا پيش او جان ز تن * نگويم دروغ اى عزيزان من
بدين كار بودم شب و روز من * به دنبال يار دلافروز من
ز ناگاه روزى پريشان شدم * وز آن كار كردن « 2 » پشيمان شدم 75
زنى گفتم آلايش جان بود * ز ناكار پيوسته رنجان بود
به درويشى انجامد آغاز او * چو از پرده بيرون فتد كار او
كنندش تمامى همى سنگسار « 3 » * بر او بركند آسمان سنگبار
به دل گفتم اى دل شدم خويشكام * كنيزك خرم تا نباشد حرام
به بازار نخاس رفتم سه روز * براى يكى ماه كشورفروز 80
خريدم يكى برده نيكو نبود * دگرباره بفروختم همچو دود
خريدم به يك ماه پنجه كنيز * تلف شد در آن كار بسيار چيز
يكى روز رفتم به بازار من * درون پرغم و دل پرآزار من
به دكان نخاس ديدم زنى * كه چون او نيابى به هر برزنى
مرا گفت كاى خواجهء پاكراى * بيا تا نمايم به تو يك سراى 85
در آنجا كنيزان چون ماه و خور * ز خوبى به كيوان برآورده سر
اگر مطربت بايد در كار كن * بيا روح را با خرد يار كن
گرت زر نقد است با خود بيار * كه بىزر نشايد رسيدن به يار
بگفتم ورا ، بين كه دارم درم * چو باشد درم خود نباشد دژم
مرا گفت برخيز و با من بياى * برفتم به دنبال او خيرهراى 90
زن ناز « 4 » ، نازان همى رفت پيش * نموده به من مكر و دستان خويش
برفتم به دنبال او بىخبر * نه آگاه از مكر آن بىهنر
هامش
( 1 ) سست
( 2 ) كران
( 3 ) مالى نيكسار
( 4 ) زن زان