ز عشقش ندارم شب و روز خواب * زنى نيز دارم نژند و خراب
نماندست دندانش اندر دهان * وز اويست بر جان من اندهان
45 بميرد چو من بنگرد روى ماه * شود دهر بر هر دو چشمش سياه
شب و روز من را نگهبان بود * نگهبان بنده به پنهان بود
دو سال است كان سرو سيمينبدن * در آن خانه باشد به نزديك من
گر افتد مرا بر نگارين نظر * فتم از بد پيرزن در خطر
نماند كه تشنه خورد آب سرد * دل من ازاينروى باشد به درد
50 مگر دوش همسايهاى مرده بود * ورا « 1 » چرخ سوى عدم برده بود
زنان محله به فرمان شوى * ز خانه برفتند يكسر به كوى
زن پير ما نيز خوش . . . رفت * از آن خانه ناگاه . . . رفت
بيازيد و بگرفت دست كنيز « 2 » * به بالاش برد آن زن بىتميز
يكى منظرى بود بالاى در * درى داشت در كوى بر رهگذر
55 كنيز مرا پيش آن در نشاند * سخن هرچه بودش بر او برفشاند
برون كن به دو گفت از اين جاى سر * ز بالا نظر كن به من مىنگر
اگر سر بپيچى ببرم سرت * به دشنه ز . . . بدرم برت
برون كرد سر از دريچه به راه * در آن كوى مىكرد مهرخ نگاه
چو شد پيرزن در نشستم چو سنگ * به بالا شدم همچو غران پلنگ
60 ورا ديدم استاده در چار ( ؟ ) جاى * ز من دور شد دانش و عقل و راى
فرو كردم ابزار پايش به دست * بر او رفتم آنجاى چون پيل مست
چو از مهر آن ماه مىسوختم * بدانسان كه رسم است بسپوختم « 3 »
چو در اندرون رفت نيمور من * ز بالا فتادم در آن انجمن
ميان زنان هر دو تن سرنگون * فتاديم دلخسته در خاك و خون
65 زنان سربسر نعره برداشتند * گرفتند ما را برافراشتند
بكشتند ما را به سيلى و سنگ * مرا بوق برنا دماند به جنگ
به صد حيله زآن قوم بگريختم * به خاك اندر از ديده خون ريختم
هامش
( 1 ) دل
( 2 ) گير
( 3 ) ميسوختم