چو از جفت خانه تهى يافتم * چو باد و چنان برق بشتافتم
شدم اندر آن مطبخ تار و تنگ * گرفتم سر زلف دلبر به چنگ
كشيدم ز بالا به زانوش در * بدان تا خورم زآن لب نوش بر
مجالم نبد گردش جا به پاى ( ؟ ) * خماش ( ؟ ) برخواندم اى پاكراى
دلم اندر آن كار بىشرم بود * عرق كرد رويم ، سرا گرم بود 20
ستردم عرق را به دست از جبين * بماليدم از بيخودى بر زمين
زمين سربسر گرد انگشت بود * چه گويم كه كارى قوى زشت بود
ستردم دمادم خوى از روى خويش * سيه شد رخم همچو ابروى خويش
از آن روسياهى نبودم خبر * بيامد يكى ناگهان پيش در
مرا از برون تيز آواز داد * از آن خانه بيرون دويدم چو باد 25
بپوشيدم از بيم زن جامه زود * سيهروى رفتم برون همچو دود
ز خانه به تعجيل ، بىقالوقيل * برفتم به دار القضا با وكيل
هر آنكس كه مىديد رويم به راه * به خنده همى كرد در من نگاه
مرا ديد زآنگونه چيزى نگفت * و ليكن به خنده چو گل مىشكفت
سيهروى رفتم به دار القضا * مرا دست دل بسته برهم قضا 30
نشستم در آن دست مسند سياه * سيهتر از آن مسند ، اى دينپناه
چو انبوه شد خلق در پيش من * اگر بود بيگانه ، گر خويش من
بخنديد هركس به من بنگريد * كسى در جهان آن شگفتى نديد
يكى را . . . در زمان برگماشت * كه آورد آيينه در پيش داشت
چو كردم در آيينه ناگه نگاه * چو ديدم رخ خويشتن را سياه 35
سياهى مرا كرد از خنده سست * بجستم از آن جاى برپاى چست
به چشمم جهان جمله تاريك بود * بلى چشمهء آب نزديك بود
بشستم بدانسان كه بد روى و دست * وز آنجا به خانه شدم همچو مست
سيهروى و بىدست و بىپا شده * ميان همه خلق رسوا شده
. . . پيش من هيچ نيست * مراد دل . . . 40
مرا زاين بتر حالى افتاده است * به بازى فلك داد من داده است
مرا هم كنيزى است چون ماه و مهر * سمنساقى و گلرخ و خوبچهر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 447
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٤٧