نگار [ ين ] هم اندر زمان چنگ خواست * چو شد ساخته رفت بر راه راست
براى امين قول بُد ساخته * چو آن زر [ سخنها ] بپرداخته
بزد چنگ و بنواخت در بزم شاه * شد از آن او خيره ناهيد و ماه
تو گويى كه نى نالهء چنگ بود * چو هاروتش از سحر نيرنگ بود 150
چو از قول سرو اين غزل راه كرد * ز آواز او هركه بد آه كرد
غزال آن سخن گفت ، مدهوش مير * در آن ساحرى « 1 » كرد بدر منير
به آواز آن مهرخ ششترى * به زير آمد از آسمان مشترى
بر آن نغمه ماهى برآمد ز آب * در آتش روان كرد خود را كباب 155
چو فارغ شد آن بت ز قول و غزل * ثنا گفت بر ياد شاه ازل
ترانه چنان گفت آن نازنين * كه از خويشتن رفت بيرون امين
به خازن بفرمود آن شهريار * كه تا كرد ده تحفه بيرون ز بار
بياورد نزديك دلبر نهاد * بر آن نيز ده بدره زر برنهاد 160
از او خسرو كامران عذر خواست * ز مجلس سوى خوابگه رفت راست
چو شد نيمهشب اندرآمد ز خواب * بفرمود تا نقل و شمع و شراب
ببردند مطلوب را نيمهشب * نشستند ياران به عيش و طرب
نگارين به قانون برآورد چنگ * بيامد روان بر سر آب سنگ 165
سحرگاه بر خسروانى بتاخت * زمانى زده ساعتى مىنواخت
امين هرگز آن شيوه نشنيده بود * وز آن نازنين نيز كم ديده بود
به يك راه مستغرق ماه شد * ز دل دست آن شاه كوتاه شد
نگاريندل نازنين نرم ديد * به كار اندرون شاه را گرم ديد 170
چنان خويشتن را بر آن شاه بست * كه بر عقل طبع ورا راه بست
برون شد دل شاهزاده ز دست * پرىرخ . . . جوان بود و مست
به چرخ اندرآمد ز آواز ماه * چو خورشيد تابان درخشنده شاه
زمانى به رقص اندرون بود مير * به ديدار و گفتار بدر منير 175
پس آنگاه در پاى دلبر فتاد * همه بوسه بر [ د ] ست [ و ] بر سر نهاد
هامش
( 1 ) ساوى