70 يكى نامه نزديكى سهل « 1 » برد * دوم را به فرزانه صالح سپرد
بخواندند ، گشتند از آن نامه شاد * پس آنگه بزرگان بادينوداد
گرفتند بيعت ز مردم تمام * براى امين خسرو نيكنام
رجا را دوم روز گفتا كه خيز * روان شو سوى شهر بغداد تيز
. . . سرافراز انگشترى * بينداز . . .
75 رجا هر دو آورد پيش امين * ببوسيد نزديك سرور زمين
نهان داشت آن روز مرگ پدر * ز خانه نيامد جهانبان بدر
به آدينه آن سرور شيرمرد * به منبر برآمد يكى خطبه كرد
نخست از خداوند جان كرد ياد * خدايى كه ما را دل و ديده داد
پس آنگاه نعت رسول خداى * فرو خواند آن مير باعقلوراى
80 پس آنگه ز مرگ پدر گفت باز * به الماس دانش گهر سفت باز
به مردم ز عدل و سخا وعده داد * دل نامداران دين كرد شاد
چنين گفت با خلق در انجمن * كه هركس كه باشد به فرمان من
سرافرازم ، او را ، دهم سرورى * بيامد ز من بر زمين مهترى
نمانم كه بر وى وزد باد سرد * نشيند ورا بر دل از درد گرد
85 جهان را كنم خرمآباد من * دل زيردستان كنم شاد من
به مردان دين تاج و گوهر « 2 » دهم * به پير [ و ] فروماندگان زر دهم
تنآسان كنم مرد دلريش را * كنم شادمان جان درويش را
زن بيوه را شوى باشم به مهر * نمانم كه بيند بدى از سپهر
پدر باشم آن را كه باشد يتيم * ندارم دريغ از كسى زر و سيم
90 نگه دارم از گرگ نر گوسفند * رسانم تن ظالمان را گزند
كسى كاو بتابد ز من روى [ و ] سر * كنم زير پاى غمش پىسپر
همان بيخ بدخواه دين بركنم * سر و گردن دشمنان بشكنم
گرفت از همه خلق بيعت امين * فرود آمد از منبر آن نازنين
سليمان كه عم سرافراز بود * به رويش در كام دل باز بود
هامش
( 1 ) سهل بن صاعد گويد ، وقتى نامه مأمون را به فضل بن سهل رسانيد . . . ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5407 .
( 2 ) رافت