كزينجا برو شاد و خرم به طوس * به وقتى كه خيزد خروش خروس
به درگاه شاه سرافراز شو * به دانش رباى از ستاره گرو
چو پرسد كه بهر چهكار آمدى * پى صلح يا كارزار آمدى
بگويش كه ما را فرستاد امين * پى ديدن شاه روى زمين
كه دارد دلى تنگ ، جانى به درد * پى رنج تو اى شه شيرمرد 50
فرستم ز تو هر زمانى خبر * كه دارد دل از درد زيروزبر
اگر نامه خواهد بگو نامه نيست * كه در دست او زاين غمان ( ؟ ) خامه نيست
گرت خون بريزد كه چيزى بگوى * بدان شاه از نامه منماى روى
اگر به شود كاين « 1 » همه بازگرد * اگر . . . حالى چو باد و چو گرد
تو اين نامهها را برون كن به جاى * يكى سوى مأمون روان كن به راى 55
يكى را به فضل دلاور سپار * يكى را به صالح ، سخنگوش دار
چو كردند باهم از آنگونه مكر * به طوس آمد از شهر بغداد بكر
به نزديك هارون شد از گرد راه * ورا ديد بيمار در خوابگاه
بپرسيد از آن مرد باآبروى * كه اينجا چرا آمدى بازگوى
چنين داد بكرمر « 2 » او را جواب * كامين را دل از بهر آن كامياب 60
پراندوه و انديشهء مرد بود * ز غم آفتاب رخش زرد بود
فرستاد ما را چو مرغ بپر * كه تا بازدانم ز خسرو خبر
كنم آگه او را ز كار تو من * بدان تا شود شاد در انجمن
ورا گفت نامه چه دارى بيار * ندانم ، به دو گفت اى شهريار
برآشفت هارون ورا بازداشت * چو در دل ز گفتارش آواز داشت 65
به زندان در [ ون ] بكر محبوس بود * به جاى يكى شحنهء طوس بود
فرو شد رشيد اندرآن چند روز * سيه گشت خورشيد گيتىفروز
همان لحظه شد بكر ناگاه جفت * برون كرد آن نامه را از نهفت
به مأمون فرستاد نامه به مرو * روان شد بريدى چو پرّان تذور
هامش
( 1 ) كلين
( 2 ) بكر بن مستعمر را فرستاد همراه وى نامهها ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5399 .