در آندم كه درّ سخن سفته بود * به فضل ربيع اينچنين گفته بود
كه گنج و سپاهى كه در طوس هست * كسى را نباشد بر آن هر دو دست
به مأمون سپار آن سپاه و درم * مباش اندراين كار كردن دژم
از او گنج و لشكر مگير آنچه باز * به گردون گردان ورا برفراز
25 امين را از اين پيشتر دادهام « 1 » * ز مأمون ورا بيشتر دادهام
چو پور زبيده حكايت شنيد * كه مأمون ز رى شد به امر رشيد
به مرو است با لشكر كامكار * سوى طوس شد شاه . . .
به طوس اندرون است بيمار شاه * بهسوى دلش بود تيمار راه
يكى مير از مهتران برگزيد * گران كارها را يقين مىسزيد
30 بد آن كامران شخص ، معتز به نام * يكى مرد بد زيرك و خويشكام
امين اندرآندم سه نامه نوشت * پديدار كرد اندرآن خوب و زشت « 2 »
يكى سوى مأمون به مرگ پدر * در او ياد كرده سخنور دگر « 3 »
كز اهل خراسان ز برنا و پير * پى من برآراى و بيعت بگير
پس آنگاه آن عهد خود تازه كن * وزآن كار گيتى پرآوازه كن
35 . . . نيز بيعت ستان * بگو با همه مهتران داستان
در آن بوموبر عدل كن با همه * كه تو سرشبانى و مردم رمه
مكن بر كسى جور و زور و ستم * مياور تو در ديدهء ملك نم
نصيحت مدار از برادر دريغ * مشو تيز در كارها همچو تيغ
به صالح دگر نامهاى كرده بود * در آنجا غم كار خود خورده بود
40 كه هر مال و لشكر كه نزديك توست * سراسر از آنجاى برگير چست
بهزودى بياور به نزد من آر * مبر خود به دير آمدن روزگار
به فضل ربيع اين سخن گفت مير * كه برخيز نزد من آ همچو تير
بياور همه مال و لشكر برم * به گردون رسان از سعادت سرم
يكى قطعه صندوق فرمود كرد * مجوف ورا بابها درنورد
45 در آن بابها نامهها را نهفت * پس آنگه . . . سران را بگفت
هامش
( 1 ) داده تمام
( 2 ) خش نبشت
( 3 ) پدر