پى پور طايى سپهر هدى * بيفكند بر خاك روزى ردا
430 كه تا آن سرافراز بر سر نشست * ز خورشيد تابنده برتر نشست
پى عكرمه خواجه اكرام كرد * فلك را بدين لطفها رام كرد
تواضع به خلد برين بهتر است * تواضع يقين كار پيغمبر است
تواضع كن اى مرد گردنفراز * كزاينجا شود عمر مردم دراز
تكبر كند آدمى را نژند * تواضع كند خلق را سر بلند
435 سرافراز هارون باآفرين * بدى با بزرگان دين همقرين
شدى يار با اهل دانش مدام * از ايشان نگشتى جدا صبح و شام
نماندى كه از بهر مذهبگرى * بدى در ميان سران داورى
درآندم كه او گشت مير و امام * به دو كرد يحياى برمك سلام
وزارت ورا داد حالى امير * همان روز كردند نامش وزير
440 شد آن خواجه پروردگار امين « 1 » * به بالا از آن رفت كار امين
پدرخواندى [ آن ] شاه او را ز مهر * گشادى به ديدار آن خواجه چهر
ز رفعت به جايى رسيد آن وزير * كه در چشم او شد وزارت حقير
همه كار گيتى به دو بازگشت * بلند و بزرگ و سرافراز گشت
ز بخشش نياسود سرور دمى * بر او آفرينخوان شده مردمى « 2 »
445 بدى خاك در چشم ، سيم و زرش * به گردون گردان از آن شد سرش
به سر برد زاينسان ده و هفت سال * بر همتش بود سيمين ، سفال « 3 »
زمانه به بد برده بد كار او * ز ناگاه بشكست بازار او
فلك سفلهپرور بد ايشان كريم * نماندند در كامرانى مقيم
كريمان عالم ، چنين مىروند * جگرخسته زير زمين مىروند
450 همان حاجبش بود فضل ربيع * كه بد تازهرو همچو فصل ربيع
به طوس آنچنان شير ، بارى بمرد * اگر نيك بد نام اگر بد ببرد
كنون مشهد طوس جاى وى است * در آن خاك خلوت سراى وى است
ز هجرت شده چونكه آن حال بود * سه سال و نود [ بعد ] صد سال بود
هامش
( 1 ) متين
( 2 ) بلى
( 3 ) سيم سفال