هنرجوى و پيوسته تحصيل كن * به خواندن مه و سال تعجيل كن
به علم و عمل شاد و تازنده باش * به جان خرد جاودان زنده باش 405
به حج رفت آنگه [ امام ] جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان
به نزديك مالك امام خطير * مواطا ( ؟ ) همىخواند فرزانه مير
سپيدهدم از خواب برخاستى * درون را به دانش بياراستى
به رفتن به نزد در سرفراز * بر آن ايستادى زمانى دراز
يكى روز ، در ديرتر كرد باز * چو در شد بپرسيد از او سرفراز 410
چرا دير كردى در بسته باز * جواب اينچنين داد آن سرفراز
كه اى نامبرده وضو ساختم * به تو از پى آن نپرداختم
چو نبود وضو ، با من اى پاكراى * نگويم حديث رسول خداى
به هارون چنين گفت مالك به مهر * كزاينپس من آيم برت چون سپهر
تو را ز آمدن زحمت آيد به روى * ورا گفت هارون شه نامجوى 415
كه مردم شود پيش علم از هنر * پديد آيدش رونق و زيب و فر
چگونه رود علم پيش كسى * ميان در سخن رفت زاينسان بسى
چنان خواست هارون امام جهان * كه مردم شود مالكى در نهان
نباشد دگر مذهبى بيشازآن * دل مالك پاك شد ريش از آن
چنين كار گفتا به هارون مكن * دل اهل معنى دگرگون مكن 420
سرافراز مالك تواضع نمود * يقين دان كه مرد از تواضع فزود
تكبر كند آدمى را نگون * تواضع كند مردمان را فزون
تواضع بدى كار سردار دين * سر انبيا مصطفاى امين
پى زيد بن حارث پاكراى * ستاد آن سرافراز عالم بهپاى
به خيبر بد آن مفخر انجمن * كه جعفر بيامد برش از يمن 425
سپهر وفا كرد او را قيام * وز آن آمدش از سعادت پيام
برفت از يمن سدرهء دينپناه * به مهمان به نزد غلامى سياه
پى سعد عباده برپاى خاست « 1 » * به كردار سرو سرافراز راست
هامش
( 1 ) خواست