. . . * ز مخنف « 1 » كه مردى است كشورگشاى
وز او بازگويد به هرجا زهير * كه بود آن جوانمرد را رأى پير
كه آن روز كردند حربى قوى * عجايب بمانى اگر بشنوى 180
. . . * ازاينرو چهل جايگه جنگ بود
برآمد در آن روز ابرى سياه * بباريد باران بر آوردگاه
به آب و به خون در همه خلق غرق * خروشنده رعد و درخشنده برق
. . . * بيفسرد در دستها تيغ و تير
كز آن لخچه « 2 » باريد از آسمان * برآمد ز خلق الامان الامان 185
روان شد سوى لشكر شام سيل * كه بد . . . ميل
. . . * به يك جا برآويخته خيل خيل
از آن صعبتر كس نبيند مصاف * دليران و نامآوران در طواف
بباريد از ابر چندان تگرگ * كه گشتند نزديك مردان به مرگ
. . . آب * سوى دجله پرمحنت و درد و تاب 190
به شهر اندرون رفت پور زياد * بيفسرد يكسر ز سرما و باد
براهيم با لشكر كينهخواه * برفتند در خيمه و بارگاه
. . . يزيد * مفوض به من بود كار يزيد
بمرد او و من پيش مروان شدم * ز بهرام نزديك كيوان شدم
پس از وى چو عبد الملك شد امام * بَرِ او ملازم بدم صبح و شام 195
. . . براهيم شد * بَرِ مير بىترس و بىبيم شد
براهيم را گفت كاى سرفراز * بگشتم من از مذهب خويش باز
از آن آمدم شاد نزديك تو * چو دانستم آن راى باريك تو
. . . بر جا درنگ * فرستاد من بنده را سوى جنگ
نخواهم سخن را نهفتن ز تو * ربايم كنون دل به گفتن ز تو 200
من امشب چنان ديدم اى جان به خواب * كه شخصى چو بر آسمان آفتاب
. . . ز او بر آسمان * كه اى واى بر خلق آخر زمان
هامش
( 1 ) عبد اللّه بن مخنف را در نهان به كوفه فرستاد ، همان ، ص 55 .
( 2 ) نخحه