ز سوگند او را نباشد زيان * چنين است در دفر . . .
برآيد بدين يك سخن كام تو * چو آيد بدينجا دلارام تو 355
بر آن نيم « 1 » فرمان فرزانه كرد * ببخشيد ، بفروخت جان را به درد
هم اندر زمان نامبر دررسيد * همه آنچه بد نامهاى بركشيد
چو بردند زر پيش آن نامدار * به قاضى ببخشيد پاكيزهكار
چو آمد بر شاه فرخندهماه * فرستاد حالى بر ماه ، شاه
زر و سيم و تن جامهء بىشمار * سراسر نهادند ، بردند بار 360
چو آمد بر دلبر از راه مرد * ز استبريش ( ؟ ) نيز انديشه كرد
نيارست نزديك آن ماه شد * ورا زآن صنم دست كوتاه شد
ز قاضى دگربار پرسيد باز * كه جز تو كه باشد مرا چارهساز
بگو تا بر نازنين چون روم * مگر از ره شرع بيرون روم
به دو گفت قاضى كه اى كامكار * كنم كار تو اين زمان چون نگار 365
بخوان خادمى را بر خويش باز * ببر مهر او با زن سرفراز
بيامد روان خادمى همچو دود * ورا با صنم عقد بستند زود
چو قاضى همانجاى خطبه بخواند * مقام . . . به جايى نماند
چو آنجا . . . بود راه دخول * زن از بهر عده نگردد ملول
نبايد ورا عده هم داشتن * به عده « 2 » توان سر برافراشتن 370
[ ببخشيد او را ] درم سىهزار * پذيرفت از خادم نامدار
چو با خادم آنگاه پيوسته شد * نكاحى چنان [ در ميان ] بسته شد
به خادم بفرمود قاضى كه خيز * به آنى كنيزك بده بىستيز
سياه بنفرين از آن سر كشيد * نترسيد از كين و خشم رشيد
چنين گفت قاضى به هارون كه من * كنم فارغت در همين انجمن 375
بدان تا شود خادم . . . بخش * سيه را بدين سرو آزاد بخش
چنان كرد هارون كه فرزانه گفت * شد آن عهد و پيوند اندر نهفت
بيفتاد زاين فعل حالى نفاق * عجايب فتاد اينچنين اتفاق
هامش
( 1 ) برانيم
( 2 ) بداشتن