درم داد هارون بدان نامدار * كه خادم نبد رفت . . . مار
380 چو هارون سوى . . . آمد به راز * به شكرانهء آن زن سرفراز
به قاضى ببخشيد كازده بود * همان زر كه هارون فرستاده بود
ازآنپس دو ده بدره دادش رشيد * به خروار آن شب ز شه دركشيد
هنرمند ضايع نماند به جاى * نهد بر سر هفت سياره پاى
ابو يوسف از پيش درويش بود * فرومانده و زار و دلريش بود
385 بدانسان كه روزى يكى نامدار * به پرسيدنش رفت با چند يار
ورا جاى در حجرهاى تنگ بود * گليمى به زيرش سيهرنگ بود
چو مىرفت بيرون از آن خانه مرد * ورا كوزهاى بود پرآب سرد
برآن كوزه زد مرد فرخندهپاى * بيفتاد و بشكست حالى به جاى
پى كوزه بو يوسف از ديده آب * بباريد شد پر ز اندوه و تاب
390 پژوهنده گفتا كه اين گريه چيست * پى كوزهاى چند خواهى گريست
مرا گفت كردى تو بىپاودست * از آندم كه در كوزه آمد شكست
بدين شستمى روز و شب دست و روى * گهى كوزه بودى و گاهى سبوى
بهاى يكى كوزه آب دگر * ندارم از آنم پر از خون جگر
درم داد گوينده او را چهار * كزاين كوزه خر ، خون ز ديده مبار
395 كه ضايع نماند هنرهاى تو * شود برتر از مشترى جاى تو
ورا عمر هشتاد و نه سال شد * به آخر بدانسان نكوحال شد
كز اندازه بيرون ورا بود مال * بگويم بزرگى آن بىهمال
كز او باز پيراهن اى نامدار * به ميراث آماده بد شش هزار
ز زر هر يكى را يكى بند بود * ز ابريشم كهنه پيوند بود
400 بر آن هر يكى بسته بد يك درست * زر سرخ آن مرد دانا و چست
پس از بو حنيفه به فرخندهفال * بماند آن پسنديده سى و دو سال
كتابى « 1 » پسنديده تصنيف كرد * به گردون از آن روى شد نام مرد
هر آن كس كه از علم سرمايه ساخت * ورا بر فلك مشترى پايه ساخت
هامش
( 1 ) سوالى