شنيدم كه بو يوسف نامدار * ز نزديك هارون شه كامكار
330 به يك روز سى بدرهء زر كشيد * ترازوى علمش فزونتر كشيد
بگويم كه چون برد از شاه زر * ز بار هنر خورد ناگاه ، بر
يكى نامور بد براهيم نام * كه فرزند مهدى بدى خويشكام
برادر بد او را ز مام و ز باب * ورا مهرخى ، چون بود آفتاب
كنيزى به بالا چو سرو بلند * كمان ابرويى بود گيسوكمند
335 گلاندام و مهروى و شكرشكن * به بالا چو سرو چمان بر چمن
مهى بود ناكاسته ، بهر جوى * ز سر تا به پا موى او مشكبوى
غلالى ز گوهر ورا ساخته * وز آن مايهاى واپس انداخته
مگر چشم هارون رخش ديده بود * به دنبال مهروى گرديده بود
شد آن دلربا را به جان خواستار * براهيم را گفت زر سىهزار
340 بگير از من ايندم در اين انجمن * ببخش آن بت « 1 » نازنين را به من
برادر برآشفت و سوگند خورد * رخ بهر مه ( ؟ ) مثل ياقوت زرد
كه نفروشم او را نبخشم به كس * چگونه زند مرد بىجان نفس
فروشم ورا تا برآيد خروش * كه مردى است اين جايگه زنفروش
پر از خشم شد زآن حكايت رشيد * ز مهر برادر دل اندركشيد
345 بگفتا سرش را ببرم ز دوش * كه در خواب ديدم من اين كار دوش
برادر چو بشنيد شد در نهفت * برآشفت با خود ز چيزىكه گفت
پشيمان شد از گفتهء خويشتن * به دل گفت جانم برآمد ز تن
فرستاد نزديك هارون پيام * كه گشتم پشيمان ز گفتار خام
كنون سخت سوگند را . . . جوى * كز آنجا شود آب كامت به [ جوى ]
350 بپرسيد هارون ز قاضى به راز * به دو گفت كاى مرد گردنفراز
چه فرمايى اين سخت سوگند را * به دانش گشاده كن اين بند را
به دو گفت قاضى كه اى « 2 » شهريار * ببخشد تو را نيمهاى نامدار
يكى نيمه بفروشد آن ماه را * ز پنجاه قسمى بود شاه را
هامش
( 1 ) بتى
( 2 ) كاى