خرد نور و نابخردى خيرگى است « 1 » * در اين روشنايى ، در آن تيرگى است
خنك او كه با روشنايى بود * ورا با خرد آشنايى بود 305
هنرجوى وز بىهنر دور باش * اگر نى مه و سال رنجور باش
نميرد روان چون خرد يار اوست * . . . درون روز و شب كار اوست
چو دانش نباشد بميرد روان * بماند به دوزخ درون ناتوان
يقين جهان خرد دوزخى . . . * خرد نيست اى عاقل ، الا بهشت
به هر منزلى « 2 » كان سخندان رسيد * نشان داد آنجا به فرخ رشيد 310
بيان كردى آن منزل و راه را * بدادى خبر زآن همه شاه را
ز گوهر چو درياى مواج بود * وز او بر سر گردنان تاج بود
نگفتى بر شاه الا كه راست * سوى مخزن راستى ره كه راست
در ايام پيشين ملوك زمين * نبودند خالى ز مردان دين
زدندى نفس با خردمند مرد * وز ايشان بُدى شاه را ياد كرد 315
به دانش دل و جان قوى داشتند « 3 » * وز آن خاطر معنوى داشتند « 4 »
از آن ، كار ايشان به گردون كشيد * بدانسان كه فرزانه هارون رشيد
در اين دور ديدم ز راه نظر * ز داننده كس نيست محرومتر
به كار اندر امروز خنياگر است * كه گردون گردان برش چاكر است
جهان ( ؟ ) سخن محرم پادشاست * زبون عالم و سرنگون پارساست 320
بهجز بىهنر نيست در كار ، كس * نهان است طاو [ و ] س و پيدا مگس
در اين دور ديدم بگويم دلير * به بالاست خرمهره ، گوهر به زير
فرو شد سر اهل دانش به ننگ * به يك نرخ گيرند شهد و شرنگ
ز پيش شه شهر سيم سره * كشد روز و شب مطرب و مخدره
در آن پيش برعكس اين بود كار * نمىكرد جز باز و شاهين شكار 325
كلاغ سياه اين زمان شد عقاب * همان ذره آمد بر از آفتاب
چو از شغل معزول شد مشترى * به بهرام دادند انگشترى
مرا زاين همه گفتوگو سود نيست * از اين گفتنم روى بهبود نيست
هامش
( 1 ) با بخردى خيره كيست
( 2 ) منزل
( 3 ) داشتن
( 4 ) داشتن