ز تو پيشتر آن طلب كردهاند * بزرگان بسى . . .
به زور اين كسى را ميسر نشد * كه تا اندراين كين ورا ، سر نشد
155 بگفتم تو را اين سخن چند بار * گرفتم تو را حجت اى نامدار
پشيمان شوى زاين جدل بازگرد * بساط . . .
بدان پير فاسق براهيم گفت * كه با پير مغزت « 1 » خرد نيست جفت
پراكنده مىگويى اى بدنشان * ببرم سرت پيش گردنكشان
امير جليلت نگويى كه كيست * وجود بدا . . .
160 سگى ، بدرگى ، فاسقى ، كافرى * پليدى ، نژندى ، نگوناخترى
كه شمع دل مصطفى را بكشت * جگرگوشهء مرتضى را بكشت
همه اهل بيت ورا خون بريخت * به لب تشنه . . .
زنان ورا برده كرد آن پليد * شد آن بيوفا بند بد را كليد
حسين على را در آن كارزار * نداد اين بنفرين دون زينهار
165 سرش را فرستاد پيش يزيد * به يزدان كه . . .
فرستم به نزديك مختار من * ميان بسته دارم بدين كار من
بگو آن عدوى خدا را برو * نهان خود مكن آشكارا برو
كه اى فاسق فاجر پرفضول * چرا مىفرستى . . .
ز تو مىكنم خون او را طلب * كه چون او نيابى يكى « 2 » در عرب
170 بر اين يك سخن جاى انكار نيست * مرا با امام شما كار نيست
مرا كار با توست اى بدنشان * ببرم سرت . . .
دريغا كه بر جاى طاو [ و ] س نر * ببرم ز زاغ نكوهيده سر
پراكنده كم گوى و برساز كار * بيا تا ز جانت برآرم دمار
نماندست عمرت يكى هفته بيش * به افسون مكن . . .
175 . . . * بگفت آنچه بشنيد از آن تيزوير
ز اندوه رنگ رخش زرد گشت * فرو خورد اگرچند پردرد گشت
بفرمود تا لشكر نامدار * برفتند يكيك . . .
هامش
( 1 ) مير مغزت
( 2 ) نيابى مگر در . .