همان جامهء زر كشيده سه دست * فرستاده آورد در . . . بست 235
فرستاد صد عقد گوهر برش * يكى طوق زرين پى افسرش
مرصع به ياقوت و لعل و گهر * كه هرگز نباشد از او خوبتر
شب آمد سوى منزل ماه شد * چو خورشيد تابنده بر گاه شد
نگه كرد ناگاه شاه رشيد * كتابى نهاده بر آنگاه ديد
ز هم چون ورقهاى او باز كرد * سپهر هنر خواندن آغاز كرد 240
همىخواند پرواى ماهش نبود * به روى نگارين نگاهش نبود
به دفتر چنان شاه مشغول شد * كه از وصلت يار معزول شد
نكرد اندرآن نازديده نگاه * يكايك ورقها فرو خواند شاه
فرو شد به وقت سحر ماهتاب * سر نازنين اندرآمد به خواب
سر آن سرو برپاى هارون نهاد * وز آن ديده [ ها ] پاى بيرون نهاد 245
چو نزديك روز آمد آن تيرهشب * حكايت شنو تا بمانى عجب
به ناله برآمد سمن بر ز خواب * ز نرگس گل و لاله را داد آب
به زارى بناليد چون زير چنگ * ز خون جگر لعل او داد رنگ
بپرسيد هارون كه اين ناله چيست * به لاله بر اين اشك چون ژاله چيست
نگارين به دو گفت ديدم به خواب * رخى همچو بر آسمان آفتاب 250
و ليكن خروشند [ ه ] چون رعد و برق * رخش از عرق گشته در آب غرق
به هيبت به من گفت كاى بىوفا * سپردى پس از من طريق جفا
نياوردى آن عهد و سوگند ياد * بدادى تن و جان شيرين بهباد
نخواهى بر از بار اين باغ خورد * روى زاين جهان دل پر از داغ و درد
به پيش من آيى هميندم برو * كه حالى برم جانت از تن گرو 255
مرا زندگانى به پايان رسيد * به جان و دلم نوك پيكان رسيد
بگفت اين و بر جايگه جان بداد * تو گفتى نبد هرگز آن حورزاد
بناليد از آن غصه هارون به درد * پشيمانيش بد ، از آن كاركرد
هماندم كه آن رنج ديده بمرد * سرافراز هارون به خاكش سپرد
ز هادى پرانديشه شد شهريار * بباريد خون از مژه بر كنار 260
به جانش ز مرگ اندرآمد هراس * سراسيمه شد همچو گاو خراس
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤١٩