210 پياده به حج رفت شاه جهان * بگويم كه چون رفت پيش مهان
برهنه بد آن شاه را هر دو پاى * چو آهنگ حج كرد و شد باز جاى
در آن ره نمدها بينداختند * به ريگ اندرون خانگه ساختند
چو رفتى پياده به منزل ز راه * نمدها ببردندى از جايگاه
بينداختندى به پيش اندرون * برفتى بر آنجا شه ذوفنون
215 بدينگونه رفت اندرآن راه مير * دلش بود در بند بدر منير
پياده به كعبه شد آن شهريار * كشيد آن همه سختى از بهر يار
پى شهوتى اين همه رنج برد * دل و جان و تن را به محنت سپرد
وز آن جايگه همچنان بازگشت * بدينسان كه گفتم ره اندر نوشت
چو آمد به بغداد آن خويشكام * فرستاد نزديك دلبر پيام
220 كه بردم ز بهرت بسى رنج من * پراكنده كردم بسى گنج من
بدان تا شوى جفت من در جهان * تو باشى مرا جان و دل در نهان
بيارايى آن « 1 » روى مشكوى من * چو سروى خرامان شوى سوى من
تو باشى مهين بانو اندر سراى * ز رفعت نهى بر سر چرخ پاى
چو بشنيد درحال دادش جواب * كه خسرو نگردد ز راى صواب
225 سخنهاى هادى به ياد آورد * دل نازنين سوى داد آورد
پى شهوتى نام نيكو به باد * بندهد كند عهد و سوگند ياد
دگربار هارون فرستاد باز * كه با من چنين اسب شوخى متاز
ز سوگند و پيمان گشاده شدم * به حج از پى تو پياده شدم
ز شاهت كنون رخ نبايد نهفت * كه گشتم به جان با تو من يار و جفت
230 چو بشنيد مهروى پاسخ نداد * ز شرم آن زمان دست بر رخ نهاد
سخن با فرستاده چيزى نگفت * نه پيدا و ليكن شد اندر نهفت
بناليد و باريد درّ خوشاب * تو گويى مگر بود ابر و رباب
نبد چاره از امر و فرمان شاه * ز خاك سيه سر برآورد ماه
فرستاد هارون براى نثار * درم پيش دلبر دوره صد هزار
هامش
( 1 ) بياراى از