برآورده رافع در آن بوم دست * براى زنى عالمى را ببست
25 امير خراسان كه نامش على است * به مردى به از رستم زاولى است
فرستاد فرزند خود را به جنگ * نبودش به نزديك رافع درنگ
بزد تيغ و آن نازنين را بكشت * سپاهش نمودند درحال پشت
على پور ماهان خبردار شد * دلش از پى پور افگار شد
سپاهى روان كرد ، بگذشت از آب * سوى رزم رافع چو افراسياب
30 چو شد لشكر مير در شهر تيز * على با سران رفت اندر گريز
نيارست سوى نشابور شد * به مرو اندرون مرد رنجور شد
ستم كرد اندر خراسانزمين * گشاد او بر آن نامداران كمين
سپاه خراسان از او سير گشت * چرا ، زآنكه ايام او دير گشت
ستد زر و سيم بزرگان به زور * خراسان از او گشت پرشروشور
35 خراسانيان زاو به جان آمدند * به درگاه او با فغان آمدند
گر او را نگيرى نبندى به راى * بهزودى ورا در نيارى ز پاى
خراسان شد اى نامبرده ز دست * ميان را ببايد بدين كار بست
چو بشنيد هارون فرو شد به خويش * پس آنگاه يك مرد را خواند پيش
كه بد هرثمه ابن اعين « 1 » به نام * به خلوت ورا گفت كاى شادكام
40 برو با سپه همچو سرو بلند * دو دست على پور ماهان ببند
همه مالها را از او بازگير * كه بستد ز مردم به شمشير و تير
سران را بر خويش آواز ده * همه مال از مردمان بازده
برو عاملان ورا بند كن * خرد با دل خويش پيوند كن
بشد هرثمه با سپاه گران * بيامد سوى مرد با آن سران
45 على پور ماهان شدش پيش باز * ببودند باهم زمانى به راز
از آنجا سوى شهر بازآمدند « 2 » * به ترتيب گردن « 3 » فراز آمدند
على برد او را سوى خوان « 4 » خويش * كرم كرد با او ز اندازه بيش
هامش
( 1 ) و هرثمة بن اعين از موالى نبى ضبه را به نبرد با او فرستاد ، تاريخ ابن خلدون ، همان ، 265 .
( 2 ) به شهر اندرون آمدند
( 3 ) گردون
( 4 ) خان