يكى شب چنان ديد هارون به خواب * كه پنهان شدى بر فلك آفتاب
برفتى برش خادمى پير روى * كفى خاك دادى بدان نامجوى
نمودى ورا خاك خادم ز دور * به دو گفتى اى شاه كم كن غرور
265 ز خون ريختن دست كوتاه كن * به كوى خرد بر درى راه كن
تو از آل برمك نماندى اثر * بريدى به بيداد از آن قوم سر
از آن خون پديد آمد اين تيرهخاك * در اين خاك باشى چو كوكب هلاك
در اين خاك بين قربه ( ؟ ) پاك توست * به خون درمشو غرقه كاين خاك توست
فزونتر از اين خون ناحق مريز * كه نتوانى از مرگ شد در گريز
270 چو بيدار شد پور با درد و تاب * كسى را نيارست بنمود خواب
به كس راز آن خواب دوشين نگفت * چو غنچه ز تنگى دلش مىشكفت
گره در برو داشت چين در جبين * طبيبى برش « 1 » فاضل و پيشبين
نبودى جدا زو به صبح و به شام * به رويش نگه كرد ناگه همام
نبد چهرهء نامبرده به رنگ * چو بگرفت نبض دلاور به چنگ
275 به جستن رگ نازنين تيز بود * شهنشاه را خون گرانخيز بود
به هارون چنين گفت كاى شهريار * نبينم رخ سبز تو برقرار
نگويى مرا كاين كدورت ز چيست * گرفته دل نازنين بهر كيست
چنين داد هارون به دانا جواب * كه اين رنج را در پس آورد خواب
در اين هفته خوابى عجب ديدهام * به غايت از آن خواب ترسيدهام
280 به من مرگ زاين خواب نزديك شد * جهانم بر چشم تاريك شد
نمودند در خواب خاكى به من * بخواهم برون رفت از اين انجمن
طبيب اينچنين كرد تعبير خواب * كه خاك اى سرافراز جام است و آب
اگرچه ز خاك است تأثير [ ز ] شت * همان بستر از خاك و بالين ز خشت « 2 »
و ليكن تو را عمر باشد دراز * مينديش از اين خواب و سر برفراز
285 ز گفتار او شاد شد شيرمرد * ز بغداد شه رخ سوى شهر كرد
هامش
( 1 ) باش
( 2 ) وحت