بدانند كاين دهر دون هيچ نيست * اگر كم بود گر فزون هيچ نيست
چو هادى ز گيتى برون خواست رفت * به تيرى كه از شست او راست رفت
160 چو نوميد شد زاين سراى فريب * بدانست كامد به تنگى نشيب
بفرمود تا رفت هارون برش * چو آمد ببوسيد دست و سرش
به هارون چنين گفت هادى كه من * بخواهم برون شد از اين انجمن
به زارى برون مىروم زاين جهان * به گل در شود آرزوها نهان
نخوردم بر از بار اقبال من * برفتم ز گيتى به يك سال من
165 سپردم جهان را و جان را به تو * همين آب روشن روان را به تو
بريدم دل از ملك و اسباب و مال * شدم از جفاى فلك پايمال
مرا آرزو هست در دل نهفت * اگر بشنوى خواهمت بازگفت
به شرطى كه آنجاى فرمان كنى * بر مهتران عهد و پيمان كنى
كه آن گفتهء من به جاى آورى * خرد « 1 » را بر آن رهنماى آورى
170 نگردى از آن قول و گفتار خويش * بمانى چنان راست بر كار خويش
به دو گفت هارون كه فرمان كنم * [ به ] پيش تو من عهد و پيمان كنم
كه تا زنده باشم نگردم از اين * نهم بر سمند مراد تو زين
اگر گوييم تن بر آتش بسوز * [ بسوز ] م ز مهر تو اى دلفروز
چو گويى كه افكن تنت را به آب * دراندازم آن بهر تو كامياب
175 ندارم ز تو جان دريغ اى جوان * در آتش روم يا در آب روان
به دو گفت هادى كه اى بىهمال * مرا دلربايى است صاحب جمال
يقين دان كه او قُوت جان من است * دواى دل ناتوان من است
تنم مىرود جان به نزديك اوست * ندارم جز او در جهان نيك دوست
نه شاهى است در دل نه ملك و نه چيز * نماندست در جان جز اين يك كنيز
180 دلم بستهء مهر آن دلبر است * به عقبى مرا عشق او رهبر است
به چيزى دگر نيست بسته دلم * بلى از پى يار ، خستهدلم
بريدم اميد از همهچيز من * دلم هست با او ز هر انجمن
هامش
( 1 ) جود