يكى گفت ، كاو ظلم و بيداد كرد * از آن نامداران برآورد گرد
چنين دامنش دود « 1 » ايشان گرفت * ورا كارهاى پريشان گرفت
دگر گفت كار بهنجار نيست * بتر زاين پراكنده گفتار نيست
نبايستش آن كار با حرب كرد * وز آن بر دل افزود بيهوده درد
چو كرد اين زمان ، بازگفتن خطاست * كه بد كرده و اين نشان بلاست 140
پشيمانى از بس خورد هوشمند * سخن گويد ، آنگه به بانگ بلند
تن خود بر خلق « 2 » رسوا كند * نهان دلش آشكارا كند
پى آل برمك سخن گستران * مراثى بگفتند بس بىكران
عجب اينكه از وى نبد مانده كس * كه بودى سخنگوى را زآن هوس
كه گفتى سخن از پى خواسته * به تشريف گشتى برآراسته 145
بگفتند و كس را توقع نبود * به سيم و زر و گوهر نابسود
كرمهاى ايشان به جا مانده بود * از ايشان يكى شخص نامانده بود
بگفتند ترسان ز بيم امير * پرانديشه از سهم شمشير و تير
چو ببريد زآن مهتران زيب و فر * بُد اين اولين روز ماه صفر
به صد بر فزون بود هشتاد و هشت * كه كار زمانه دگرگونه گشت 150
دريغا چنان مردمان شگرف * كه بگداخت ايامشان همچو برف
از آن دودمان نامدارى نماند * به باغ كرم در بهارى نماند
بناليد بر مرگ ايشان ملك * ببريد بيخ كريمان فلك
فلك با كريمان به دل دشمن است * كه گردون بخيل و بد و رهزن است « 3 »
فلك را به محنت نگون باد سر * كه آن قوم را كرد زيروزبر 155
حكايت
مرا داستانى دگر داد دست * بگويم پى مردم دينپرست « 4 »
بدان تا بگيرند عبرت سران * شوند از ميان جهان بر كران
هامش
( 1 ) دور
( 2 ) خلق را
( 3 ) بدورنست
( 4 ) بدست