اگر زندگانى بود ديرباز * مرا ، اين نگيرند هيچ از تو باز
كنون چندسال است كاسودهام * در اين بوموبر كامران بودهام
ز ناگاه اين محنت آمد پديد * كزاينسان نه كس ديد و نى كس شنيد
چنان دودمانى برانداختند * / پس آنگه سوى خوان من تاختند / « 1 » 90
/ به غارت ببردند چيزىكه بود / * سيه باد روى سپهر كبود
كنون بر سر خاك را هم به درد * نه جاى و نه پوشش ، نه خواب و نه خورد
ملولم ، بنالم ، بباشم به رنج * كه بيرون روم زاين سراى سپنج
پس از نامداران والاتبار * نيايد مرا زندگانى به كار
چو چيز [ ى ] كه بودم برون شد ز دست * مرا مرگ از زندگانى به است 95
حلال است خونم بر اين خاك ريز * برآور براى خدا تيغ تيز
چو بشنيد هارون بباريد خون * بدان خاك از بهر آن ذوفنون
بفرمود آن چيز او بازداد * يكى بنده را نيز آواز داد
كه آورد دادش درم ده هزار * از آن بس كه ناليد چون پير زار « 2 »
درم برگرفت و همىگفت پير * كه هست اين هم از همت آن خطير 100
كه با من كرم كرد از راه داد * روانش به خلد برين شاد باد
حكايت از اين شيوه بسيار هست * از آن نامداران يزدانپرست
اگر گويم اين جمله اينجاى باز * ملال آورد قصه چون شد دراز
نه نيكو بد اين كار كان شاه كرد * ازآنپس پشيمان شد و آه كرد
بشوريد ملكش جهان شد خراب * فرو رفت كشتى كامش به آب 105
برآورد هرجا يكى مير دست * درآمد به كارش ز هر در شكست
وزيرى چنين بىقرين را بكشت * از اين شد چنان روزگارش درشت
ازآنپس يكى روز خرم نديد * شد آسايش از چشم شه ناپديد
ستون است ملك جهان را ، وزير * نبايد شكستن ورا خيره خير
كه چون بشكنى خانه گردد خراب * نباشى از او خرم و كامياب 110
چو شد چنگ اقبال هارون ز ساز * بر او شد زبان ملامت دراز
هامش
( 1 ) در متن اصلى اين مصراع و مصراع اول بيت بعد جابهجا شده است .
( 2 ) زال