غلامى بيامد مرا خواند ، گفت * كه با من بيا ساعتى در نهفت
از آنجا مرا سوى حمام برد * به نيكى دلاور ز من نام برد
مرا خدمتى كرد زيباغلام * سرم را بشست و تنم ، شادكام
65 چو فارغ شد از دست و پا و سرم * بياورد يك دست جامه برم
برفتم به شهر اندرون خسته من * ز ناگه بديدم يكى انجمن
بزرگان بادانش و جاه و آب * روان گشته خرمدل « 1 » و كامياب
برفتيم دنبال ايشان چو باد * نكردم ز نيك و بد خويش [ ياد ]
معطر سراسر به مشك و گلاب * بپوشيدم اى مهتر كامياب
70 ز گرمابه « 2 » هر دو برون آمديم * به رفعت ز گردون فزون آمديم
مرا برد نزد سراى بلند * بيامد يكى خادم هوشمند
مرا دست « 3 » بگرفت با عقل و راى * ببرد آن « 4 » سرافراز دين در سراى
چو رفتم در آن خوان « 5 » آراسته * پر از حرمت و نعمت و خواسته
بديدم عيالان خود را تمام * در آن جايگه خرم و شادكام
75 به ديباى زربفت پوشيده سر * به شكلى كه نبود از آن خوبتر
غلامان ستاده يمين و يسار * گرفتند من بنده را در كنار
بيامد غلامى خرامان برم * ببوسيد از پاى و دست و سرم
پس آنگه به دستم يكى رقعه داد * چو برخواندم اى شاه بادينوداد
چنان بود در نامهء دلپسند * كه اى خواجهء عاقل ارجمند
80 تو را ما يقين دان كه نشناختيم * به ديدار تو سر برافراختيم
[ چو با ما ] بگفتى تو احوال خويش * درون دل ما ز غم گشت ريش
يقين دان كه يحياى برمك منم * چو خورشيد بر آسمان روشنم
چو تو پيش ما زآن مقام آمدى * در اين بوموبر شادكام آمدى
ازآنپس كه اين خانه كرديم راست * دهى سبز و باغى و خوانى توراست
85 در اين جاى بنشين و مى خور به كام * بيارند پيشت دمادم طعام
تو را هركسى جامه آرند و زر * به شب شمعت آرند و بر سر شكر
هامش
( 1 ) زر
( 2 ) ده
( 3 ) مراديست
( 4 ) اى
( 5 ) خان