چو من كار آن قوم ياد آورم * ز دل بر دولب سرد باد آورم
بپرسيد هارون از آن پير باز * ز نيكى چه كردند با تو بساز
بگو تا بدانم ، چنين گفت مرد * كه اى برتر از گنبد لاژورد
15 يكى خواجه بودم به شهر دمشق * برون جفت شوق و درون پر ز عشق
ز مال جهان نعمتى داشتم * در آن بوموبر حرمتى داشتم
فلك بازى طرفه آغاز كرد * به رويم در درد و غم باز كرد
ز دستم برون رفت چيزىكه بود * ربود از من آن مال ، چرخ كبود
فزون گشت اطفال و گم گشت مال * شدم از جفاى فلك پايمال
20 وجوه يكى پاره نانم نبود * به تن در تو گفتى كه جانم نبود
چو بىقوّت و قوت گشتم به دهر * مرا بود برجاى ترياك زهر
مرا گفت بازارگانى كه خيز * از اين بيشتر اشك خونين مريز
به بغداد شو تا شوى كامكار * بَرِ آل برمك ، سخن گوشدار
كه ايشان برآرند كام تو زود * رسانند نازت به چرخ كبود
25 من از قول آن مرد ، برخاستم « 1 » * به بغداد رفتن بياراستم
عيالان خود را ببردم به راه * در آن رنج بوديم يك چندگاه
برفتم به بغداد اى شهريار * ندانسته آن ره « 2 » يمين و يسار
برفتم به پيش رباطى خراب * فرو مانده حيران ، نه نان و نه آب
نشاندم در آنجا عيالان خويش * تن از رنج خسته ، دل از درد ريش
30 رسيدم به « 3 » نزد سرايى بلند * شدند اندرون مردم ارجمند
من خسته ، بىدانش و عقل و راى * برفتم پى آن سران در سراى
يكى قصر ديدم چو خلد برين * معطر در و بام او عنبرين
يكى صفه برتر ز خورشيد و ماه * نهاده يكى تخت در پيشگاه
نشسته بر آن تخت مهمنظرى * جوانى ، لطيفى و مه « 4 » پيكرى
35 برفتند آن خواجگان بر فراز * ببردند يكيك جوان را نماز
نشستند بر صفه يكيك به ناز * جوان آن . . . گفتند باز
هامش
( 1 ) خواستم
( 2 ) از ره
( 3 ) رسيدند
( 4 ) مهى