مرا نيز بر صفه بردند شاد * نشاندند مردان بادينوداد
چو شد ساعتى اندرآمد خطيب * معطر شد آن خانه از بوى طيب
به مجمر چو « 1 » آتش برافروختند * به ده جايگه عود مىسوختند
چو بر گل سرايان شده عندليب * يكى خطبه برخواند زيبا خطيب 40
پس آنگه يكى عقد زيبا ببست * بداده به يكجا دو فرزانه دست
چو شد فارغ از خطبه والاتبار * زر و سيم كردند [ و ] گوهر نثار
فكندند خوان و بخوردند نان * مقامى به كردار خرم جنان
چو از خوردن نان بپرداختند * غلامان فرخ طبق ساختند « 2 »
طبقها نهادند پيش سران * به جاى شكر ، سرخ زر بد بر آن 45
به سرخى زرى بود ، همچون شفق * بر من نهادند از آن يك طبق
از آن هر يكى يك طبق برگرفت * تو گفتى جهان سربهسر زر گرفت
ز بيم اندرآن زر نكردم نگاه * به من گفت شخصى بدان جايگاه
كه برگير زر با طبق ، كان توست * فزون بود آن زر ز پانصد درست
به صد بيم آن سيم برداشتم * ز كار جهان كى خبر داشتم 50
چو مردم برون شد از آن خوشسراى * برون آمدم من نه عقل و نه پاى
بيامد يكى بنده دنبال من * پريشان شد اندر زمان حال من
رهى را ز راه [ ا ] ندرون خواند باز * دلم گفت شد چنگ دولت ز ساز
ز من بازخواهند اين زر گرفت * نكردم چرا اندكى در نهفت
چو رفتم در آن خانهء دلپذير * يكى صدر ديدم چو بدر منير 55
مرا گفت كاى سرو [ ر ] نامجوى * به من از كجايى يكى بازگو [ ى ]
بگفتم به دو سربهسر حال خويش * چو بشنيد يكدم سر افكند پيش
پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كجايند اطفال تو در نهفت
بدادم نشان مقام خراب * بباريد فرزانه از ديده آب
مرا گفت انديشه در دل مدار * كه چون زر كند كار تو كردگار 60
غلامى دو را آن زمان خواند پيش * سخن گفت با هر دو ز اندازه بيش
هامش
( 1 ) بمجنون
( 2 ) به پرداختند