به خود رنجش شاه اسراف كرد * ز بيچاره مردم برآورد گرد
كنون هركه اين داستان بشنود * سخن تا بداند « 1 » همه نغنود
بگويند كز بهر عباسه بود * كز آن دودمان او برآورد دود
بگويند هر جاى اين قصه باز * به ننگ اندر آيد سر سرفراز
بماند چنين نام تا رستخيز * نبايد از اينگونه بردن ستيز 610
من از آل برمك يكى داستان * بگويم ، بخوانم بر راستان
چو بيرون از آن مهتران كس نماند * منادىگرى در زمان برنشاند
كه تا گرد شهر [ و ] ولايت بگشت * بزد بانگ وز آسمان برگذشت
كه هر تن كه بر آل برمك به درد * بگريد سرش را كنم زير گرد
نيارست كس بهر ايشان گريست * چنان تا گذر كرد از آن روز بيست 615
يكى روز مىرفت هارون به خوار * بدانجا كه بد مشهد نامدار
حكايت كرم يحيى بن خالد البرمكى
يكى مرد را ديد مفلوك و پير * كه مىزار ناليد مانند زير
بر آن سروران نالهء زار كرد * برآن خاك ره ديده خونبار كرد
همىگفت زار اى كريمان دهر * كه از جودتان جمله را بود بهر
دريغ است دريا به خاك اندرون * بگفت اين و باريد از ديده خون
شهنشاه زد بانگ بر پيرمرد * بدانسان كه شد روى خورشيد زرد 5
كه اى پير فاسق ستم ديدهاى * به شهر اندرون بانگ نشنيدهاى
كه شاه سرافراز فرموده است * در خلق بر حكم نگشوده است
كه هر كاو بر اين قوم زارى كند * پى اين سران سوگوارى كند
بريزند بر خاك خونش چو آب * چنين داد پير ستوده جواب
كه آرى شنيدم ، از آن آمدم * كه از زندگانى به جان آمدم 10
پس از نامداران بىمثل [ و ] يار * مرا زندگانى نيايد بهكار
هامش
( 1 ) نداند