چو يحيى [ و ] فضل آن دو فرزانهمرد * به زندان بمردند زآنسان به درد
هر آنكس كز آن قوم بودند كشت * به دل در همه تخمهء كينه كشت
از آن دودمان يك محمد بُدست * بفرمود كاو را نكردند پست
از او خاطر شه نرنجيده بود * فراوان از او نيكويى ديده بود
585 عم فضل را مهتر آزاد كرد * ازآنپس كه آن جور و بيداد كرد
تن جعفر آنسان [ كه ] بر دار بود * سرش جاى ديگر نگونسار بود
چو مىشد سوى مرو ، آن سر بديد * به سند « 1 » جفاپيشه در بنگريد
به دو گفت رو آتشى برفروز * تن جعفر نامبرده بسوز
بَرِ آب ده خاك او را به باد * چو آتش دراو دادى اى بدنژاد
590 برفت و چنان كرد كان شاه گفت * چو شد سوخته گشت با خاك جفت « 2 »
فرو ماند مردم ز كار رشيد * همانكس در آن شه زبان مىكشيد
ملامتگران را زبان شد دراز * ز كردار ناخوب آن سرفراز
يكى گفت اگر قصهء خواهرش * نبودى ، كز آن تيره شد اخترش
روا بودى [ ار قتل كردى امير ] « 3 » * گرفتى و بستى و كردى اسير
595 چو بد شاه را در سخن راى سست * از اين شغل رسوايى خويش جست
اگر صبر كردى در اين كار شاه * به گيتى چو خود كرده بود آن گناه
ندانستى اين راز كس در جهان * بماندى يقين اين حكايت نهان
نگشتى دلش تير غم را هدف * بماندى دُر رازش اندر صدف
چو بودى شهنشاه با عقل و راى * ندانستى اين كس جز اهل سراى
600 رعيت نگشتى از اين باخبر * چو گويى دل عامه زيروزبر
نگشتى به عالم در اين قصه فاش * ز عرض ملك كس نكردى فِراش
عقوبت نماندى به گردن درش * نگشتى ز اصحاب خالى درش
نگشتى جهاندار دور از وزير * بَرِ اهل دانش نبودى حقير
نبودى ز گردون پشيمانيش * بدى سرخ هر جاى پيشانيش
605 نيالودى از خون دل دامنش * نبودى به دوزخ درون « 4 » مسكنش
هامش
( 1 ) سندى نيز چنان كرد ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5310 .
( 2 ) خست
( 3 ) از قتل تو زامير
( 4 ) درون بدوزخ