چو ورقاى « 1 » عازب چنان كار ديد * جهان پيش چشم سران تار ديد
درآمد به پيش حصين نمير * بزد رمح . . .
بيفكند بر خاك بدخواه را * گرفت آن دلاور بر او راه را 130
به زير آمد و دست دشمن ببست * به پيش اندر افكند و خود برنشست
نهاد از بر گردنش پالهنگ * كشيدش . . .
به نزد براهيمش آورد پست * به دو گفت كاى سرور دينپرست
بگويم به تو حال اين بدنشان * كه ننگ است در جمع گردنكشان
از اين بدنشان گشته كعبه خراب * فكند اندر . . . 135
[ همه ] جامهء كعبه اين سگ بسوخت * به دست جفا آتشى برفروخت
بفرمود سرور كه پايش به دست * گرفتند و بستند و برهم شكست
به سنگ و لگد زو بپرداختند * تنش را به آب . . .
سوى شهر برگشت پور زياد * به موصل درون رفت آن بدنژاد
سه تن را برون كرد دانا و چست * سخنگوى و پردانش و تندرست 140
يكى پير سر بد ، دو ديگر جوان * برفت . . .
براهيم ز آن پير پرسيد باز * چه نامى ، به دو گفت گردنفراز
مرا نام عبد اللّه حاتمى * رسولم به نزدت به صد خرّمى
ز نزديك فرزانه مير جليل * سخن دارم . . .
چو فرماندهى بازگويم به تو * نه پيدا كنم ، راز گويم به تو 145
چنين داد پيغامت اى رهنماى * كه اى نامبرده بترس از خداى
از اين بيش خون دليران مريز * مبر با تن . . .
ز فرمان عبد الملك سر مكش * بيا نزد من دست كرده به كش
كه تا ملك عالم سپارم به تو * وز اين نام نيكو برآرم [ ز ] تو
وگر سر بپيچى « 2 » ز فرمان مير * شوى در . . . 150
بگيرد تو را كردگار بلند * به دست بلاها بمانى نژند
تو كارى طلب مىكنى در جهان * كه آن نيست بر خاطر تو نهان
هامش
( 1 ) يزيد بن انس بمرد ورقاء العازب جاى او بگرفت ، همان ، ص 47 .
( 2 ) نهپيچى