بر آن رقعه بگريست هارون به درد * بباريد از ديده خوناب زرد
چو شد اختر جعفر اندر نهفت * جهاندار هارون به مسرور گفت
كه در چاره [ اش ] كار عباسه ساز * به رقه شو امشب چو پرنده باز
بشد پيش عباسه بدپيشه مرد * ز خادم زن پاك انديشه كرد
535 بلرزيد سرو روان همچو بيد * شد از جان شيرين خود نااميد
به زن گفت مسرور انده مدار * برآوردم از جان جعفر دمار
بلى بر توام رحمت آمد پديد * نخواهم به زارى سرت را بريد
تو را من بدينجاى پنهان كنم * ز قتل تو شه را پشيمان كنم
امين را بر شه شفيع آورم * شفيعت « 1 » براى رفيع آورم
540 بخواهند جان تو از شهريار * در اين تنگ صندوق رو « 2 » از كنار
چو بشنيد عباسه دلشاد گشت * ز انديشهء كشتن آزاد گشت
گمان برد كاو راست گويد همى * فسون و فسانه نجويد همى
ز بيم اندرآن تنگ صندوق رفت * وز آن خلق ناله به عيوق رفت
دو فرزند او را در آنجا نشاند * بر آن طفلكان « 3 » آسمان خون فشاند
545 بدانديش قفلى برآن درنهاد * به دوش يكى ناسزا برنهاد
به صحرا برون رفت و چاهى بكند * بدان چاه صندوق را برفكند
نترسيد از داور بىنياز * بينباشت از خاك چاه دراز
جفاپيشه درحال هموار كرد * فرو ماند گردون از آن كاركرد
دل من ز دنياى دون سير شد * كه در خوردن خون ما سير شد
550 بدينسان خورد آدمى را به درد * به دردم از اين گنبد تيزگرد
جفاهاى اين سفله بسيار گشت * ز غم روز بر چشمها تار گشت
نخواهد شدن اين شب تيره روز * ز دانش چراغى دلا برفروز
بدان روشنايى ببين راه را * دگر هيچ خدمت مكن شاه را
به گرد در پادشاهان مگرد * كه از تو برآرند يك روز گرد
555 به آتش هر آن كاو كه نزديك شد * ز دودش يقين ديده تاريك شد
هامش
( 1 ) شنت
( 2 ) سر
( 3 ) طفل كان