كه گاهى بلندت كند گاه پست * گهى هوشيارى از او گاه مست
به بد سرورا زندگانى مكن * ستم بر كسى تا توانى مكن
كه هم بازبينى سرانجام كار * مباش ايمن از گردش روزگار
مدان اين سخنهاى خوش سرسرى * درستى كه مىخوانيش . . .
بر آن زر يقين سكه جعفر نهاد * ز نام نكو نقش بر زر نهاد 510
درستى از آن ديده بودم نخست * كشيدم فزون آمد از ده درست
از اين زر كه گفتم در آن روزگار * به يك روز بخشيد پانصد هزار
گر از آل برمك سخن بشنوى * به كام دل خود شبى نغنوى
بنالى شب و روز چون زير زار * ببارى ز غم خون دل بر كنار
چو يادآورى زاين همه گفتوگوى * بنالى چو ناى و بمويى چو جوى « 1 » 515
فلك با كريمان به كيد است و كين * گشايد بر آن نازنينان كمين
كس از پيش ايشان تهى برنگشت * برآمد ز تن جان بدين سرگذشت
شنيدم كه يحياى بادينوداد * به زندان درون جان شيرين [ بداد ]
به بالين او كاغذى يافتند * بر شاه بردند و بشتافتند
چو كاغذ به هارون سپردند راست * گمان برد كان نسخهء گنجهاست 520
نبشته چنان ديد آن تيزوير * در آندم كه آن رقعه برخواند مير
كه من خصم شاهم شدم پيشتر * بيايى تو لاشك يقين بر اثر
چو آيى به درگاه داور شويم * اگر امر باشد ، سخنور شويم
در آندم كه يزدان كند بازخواست * شود كارها اندرآن روز راست
بپرسد ز تو آنچه كردى به من * بيابى سزا اندرآن انجمن 525
چو سر بركند مردم از تيرهخاك * بود حاكم آن روز يزدان پاك
شود كارها يكسر آنجا سره * بتوزد ز گرگ ژيان كين بره
همان داد كبك درى بر فراز * ز شاهين بخواهند آن روز باز
تو اى شاه آن روز باشى اسير * زند بر دلت چرخ گردنده تير
ز بيداد تو بازپرسد خداى * كه كردى تو با ما در اين تيرهجاى 530
هامش
( 1 ) حولى