بيامد به هيبت بر سرفراز * دگربار جعفر زبان كرد باز
به دو گفت اى يار باردگر * برو پيش آن شاه بيدادگر
بگويش كه بيچاره جعفر به درد * تو را داد پيغام و زنهار كرد
كه خونم چو مىريزى اى پرستيز * براى خدا ، هم بر خويش ريز
برفت اين سخن پيش هارون بگفت * ز خشم و ز كين روى شه برشكفت 460
به مسرور گفتا برو شور « 1 » كن * سرش را به خنجر ز تن دور كن
چو از تيغ بىسر شود گردنش * بياور بر من سر بىتنش
اگر نى بفرمايم اى بدگهر * كه از تو ببرند بر جاى سر
پر از خشم چون آتش تيزتاب * برون رفت مسرور سر پرشتاب
دو دست و دو پاى دلاور ببست * سر نازنينش ببريد پست 465
سرش را چو زآنگونه در خون نهاد * بياورد و در پيش هارون نهاد
به دردم از اين گنبد سرنگون * كه چون آسيايى است گردان به خون
بپرورد از آن پادشاهى به ناز * بكشتش ازينسان به گرم و گداز
رشيد اندر آن دم به مسرور گفت * كه اين سر بِبَر پيشِ تن ، در نهفت
نگهدار تا بردمد آفتاب * سحرگه كنم آنچه بينم صواب 470
به دو گفت رو پيش يحيى چو تير * ببر چند جندى و او را بگير
روان گشت مسرور پرخشم و كين * به درگاه يحياى باآفرين
نشسته بد آن پير پاكيزهراى * همى خواند قرآن كلام خداى
گرفتند آن بدرگان بام و در * نظر كن به حكم قضا و قدر
چو در پرده رفتند چون پيل مست * ز اول به غارت كشيدند دست 475
چو آتش فتادند در خانه تيز * نشانى پديد آمد از رستخيز
يكى جامه مىبرد و زر مىكشيد * يكى فرش خانه بهدر مىكشيد
به فضل گزين گفت يحيى كه خيز * چو پيدا شد از بهر ما رستخيز
قيامت چنين آشكارا شود * زمان و زمين بىمدارا شود
ز ناگاه خيزد قيامت يقين « 2 » * اگر عاقلى چشم بگشا ببين « 3 » 480
هامش
( 1 ) شور برو
( 2 ) يقين قيامت
( 3 ) بگشا و ببين