گرفتند آن مهتران را و بست * به زندان كشيدند و كردند پست
به يحيى و با فضل گفتند زر * بياريد با عقدهاى گهر
چنين داد فضل ابن يحيى جواب * كه نتوان سخن گفت الا صواب
چو ما را زر و جامه ، نام نكوست * كه ما آن ز دشمن خريديم ، دوست
485 اگر چند جان و جگر سوختيم « 1 » * به گيتى نكونامى اندوختيم
از اين نام برهم « 2 » نهاديم گنج * پى اينچنين روز برديم رنج
ز ما اين نشايد گرفتن به زور * شما دور گرديد از شر و شور
كه ما را به گيتى جز اين نام نيست * وز اين نام افزون سرانجام نيست
در آن سال يحيى به حج رفته بود * در آن دم كه او حلقه بگرفته بود
490 همى گفت كاى كردگار بلند * به من بر در آرزوها مبند
ميفكن به عقبى گناه مرا * منور كن اين تيره ماه مرا
هر آنبار كان روز بايد كشيد * همان جايگه بر من آور پديد
بگفت اين و باريد [ از ] ديده آب * همان لحظه شد دعوتش مستجاب
حكايت ز فضل دلاور كنند * كسانى كه شمع هنر بركنند
495 در آندم كه در حبس بد نامور * سراسيمه بودى ز بهر پدر
كه در عقد مىبود سرماى سخت * از آن مهتران بود برگشته بخت
نيارست كس نزدشان شد به راز * برآمد بر اين روزگار دراز
نبد كس كه كردى دمى آب گرم * نگفتى به كس حال يحيى ز شرم
سرافراز فضل آن پسنديدهمرد * گرفتى به زيربغل آب سرد
500 همى كرد زير اندرون گرم آب * شب تيره خالى دو چشم پرآب
ببردى بر باب وقت سحر * چنين بايد اى نور ديده پسر
بدان آب ، يحيى وضو ساختى * دعا كردى و سر برافراختى
كنون گر پسر را بگويى كه خيز * بياور برم كوزهء آب تيز
بگويد كه رو خويشتن پيش آب * از اينسان دهد باب خود را جواب
505 ببين كار اين دشمن دوستروى * مباش ايمن از فعل اين چارهجوى
هامش
( 1 ) سوختم
( 2 ) بدهم