كه برخيز كامد به نزد تو مرگ * نهد بر سرت اين زمان تيرهبرگ
چو جعفر بدانگونه او را شنيد * نظر كرد و آن روى ناخوب ديد
ز مستى بترسيد هشيار شد * سراسيمه زآن مرد خونخوار شد
به پايش درافتاد از بيم سر * به دو گفت زنهار اى نامور
435 يكى لحظه بنشين به پيشم ز پاى * كه جان و دلم رفت هر دو ز جاى
ز پا مرد دژخيم بنشست زود * چو تند اژدهايى زبان برگشود
تو را گفت خوانده در اين شب امير * روان شو كه هست از شدن ناگزير
بپرسيد جعفر كه هارون كجاست * ميان زنانست يا در سراست
خراب شراب است يا نيمهمست * كنون جام ، يا تيغ دارد به دست
440 زمان ده مرا تا شوم در سراى * وصيت كنم بازآيم به جاى
وصيت به دو گفت كاين جاى كن * سران را بر خويش برپاى كن
كه از پيش من رفتنت راى نيست * تو را بعد از اين بر زمين جاى نيست
بدان دوستان جعفر اندرز كرد * بباريد از ديده خوناب زرد
برآمد فغانى ز برنا و پير * ز خون سران خاك شد آبگير
445 چو مردم چنان نوحه از سر گرفت * ورا خادم بدگهر برگرفت
كشانش سوى خيمهء خويش برد * همىخواست آندم به خاكش سپرد
چو مسرور شمشير كين بركشيد * شد از خون رخ نامور ناپديد
دگربار افتاد در پاى مرد * بناليد و زاريد و فرياد كرد
كه زنهار اى يار خونم مريز * مبر با من از روى مستى [ ستيز ]
450 كه مست است هارون پريشان شود * سحرگه از اين بد پشيمان شود
چو من رفته باشم نداردش سود * پشيمان شوى مرد كارآزمود
بر او مرد خونريز را دل بسوخت * به جان در غمش « 1 » آتشى برفروخت
بيامد بر شهريار جهان * بپرسيد از او خسرو اندر نهان
چه كردى ، به دو گفت آوردمش * بسى گفت ، ليكن نخو [ ر ] دم دمش
455 به دل گفت هارون [ كه ] سر خواستم * نه او را كه از جاى برخاستم
هامش
( 1 ) غم