ملازم شد او را به صبح و به شام * نباشد به گيتى از آن ننگ و نام
به جعفر چنين گفت آن شهريار * كه مأمون تو را مىكند اختيار
از آن مهربان هيچ خالى مباش * نثار سعادت بر او بر تو پاش
به يحيى چنين گفت شاه زمين * كه اكنون تويى مملكت را امين
390 همه كارها را به ترتيب ساز * به گردون گردان علم برفراز
سه روز آنچنان جمله را مىنواخت * به تشريف بر چرخشان مىفراخت
دل جمله ايمن شد از كار مير * نداند كس « 1 » از كيد كيوان و تير
فرستاد هريك به مأواى خويش * تنآسان نشستند بر جاى خويش
شب آمد فرستاد هارون پيام * بر جعفر آن مهتر نيكنام
395 طرب ساز وز عيش خالى مگرد * كه ما نيز هم باده خواهيم خورد
چو بشنيد جعفر ز پيغام شاه * پرانديشه شد جان آن نيكخواه
نيارست گرديد گرد شراب * دگربار آمد يكى كامياب
ز نزديك هارون كه مى بازخور * بياورد شمع و شراب و شكر
در آن دم كه ترسان بد از شهريار * نگرديد گرد مى خوشگوار
400 مغنى بد او را يكى پيرمرد * به رامشگرى جوهرى بود فرد
شنيدم كه بد نام او پرنگار * چنين گفت با جعفر كامكار
[ بيا باده ] خور غم چرا مىخورى * تو بر تارك مهتران افسرى
چو آورد « 2 » بستد ز ساقى شراب * بخورد و بزد مرد مطرب رباب
بياورد « 3 » ساقى ز درگاه شاه * بياورد نقل فراوان به راه
405 [ دگر ] گفت آمد غلامى دگر * بياورد چندان ز شمع و شكر
كه شد بزم جعفر پر از نقل و شمع * حريفان شده اندر آن جاى جمع
چنين گفت جعفر به ياران خويش * بدان ميزبان نامداران خويش
چو شاهم كند لطفها بىقياس * مرا در دل آيد ز لطفش هراس
در اين لطف قهر است و در [ مهر ] كين « 4 » * نهان زهر كردست در انگبين
410 بدان نامور مطرب پير گفت * كه دل را مكن با غم و غصه جفت
هامش
( 1 ) كسى
( 2 ) بيارند
( 3 ) بيامد
( 4 ) مهد كين