ورا خانهاى بود آراسته * در آنجاى پرنعمت و خواسته 310
بننشستى و استاده يكسر بهپاى * چنين بود رسم اندر [ ون سراى ]
چو برگشت اقبال از مهتران * سر شاه شد بر وزيرش گران
يكى روز با بندگان گفت شاه * شما بندگانيد در پيشگاه
چرا رفت بايد به نزد وزير * ستادن به خدمت برش چون حقير
نخواهم كه كس از غلامان من * چو آيد وزير اندراين انجمن 315
شود پيشباز و باستد بهپاى * چو استد پيش را ببرم بهجاى
دوم روز يحيى شد اندر سراى * به نزدش ناستاد يكسر بهپاى
چو بنشست از پاى كس برنخاست * به دل گفت اين خود نشان بلاست
بدانست يحيى كه آن از كجاست * پى آزمون آن زمان آب خواست
مرا گفت هارون گرفتست خوار * نمىترسد از گردش روزگار 320
پريشان شد و دلشكسته وزير « 1 » * چو شيرى بلى بر جگر خورده تير
دو فرزند خود را بَرِ خويش خواند * به فضل و به جعفر سخن بازراند
به دو آن « 2 » غلامان ندادند آب * بر آتش دل كامران شد كباب
سيه مىكند آفتاب مرا * به خاك اندرون ريخت آب مرا
ميان بزرگان مرا پست كرد * سرم را ز جام جفا مست كرد 325
فرو برد نام بلندم به خاك * ز لوح مهى نام من كرد پاك
بر اين كار مرگ اختيار من است * كنون درد و غم دستيار من است
چه چاره كنم كارم از دست رفت * همان تير اقبالم از شست رفت
ايا كاش از پيش مرگ آمدى * و يا باغ جان را تگرگ آمدى
نديدى چنين روز بد چشم من * نبودى دل شاه پرخشم من 330
بدانديش در كار من راه يافت * مرادى كه مى « 3 » جست ناگاه يافت
سه روز است كاندر سراى رشيد * يكى از بزرگان به من ننگريد
ندادند ما را ز كين يكدم آب * سر بخت فرخ دل آمد به خواب
به دو گفت جعفر كه اى مير باب * سخن را ندارم كه گويم جواب
هامش
( 1 ) سر شانه شد دلشكسته درين
( 2 ) بدون از
( 3 ) وى