335 مرا نيز با او همين است حال * شديم از جفاى فلك پايمال
چنين گفت يحيى ز كار جهان * شدم سير در آشكار و نهان
ز كار زمانه شدم نااميد * سيه گشت بر ديده روز سپيد
ندانم كه درمان اين كار چيست * به ما بر از اين پس كه خواهد گريست
[ بسى ] جهد كردم در اين روزگار * كه كشتى برم زاين ميان بر كنار
340 ز غرقاب محنت به بيرون شوم * از آن پيش كز آب در خون شوم
ميسر نشد آرزوهاى من * چنين تا شد از جايگه پاى من
[ برآنم ] كه يزدان [ بىچو ] ن نخواست * كه مارا شود كارها جمله راست
جز از مرگ درمان اين كار نيست * دلى هست كز غصه افگار نيست
. . . نيارست از آن شاه خواست * همان پيش او يكدمى راه خواست
345 . . . كه گيرد بهانه بر اوى * بيندازد آب روانش به جوى
بجز خامشى هيچ درمان نديد * پرانديشه جانش . . . رسيد
سرافراز هارون پر از درد بود * ز غم آفتاب رخش زرد بود
به سالى دل شاه انديشه داشت * در آن كار بد صابرى پيشه داشت
سرانجام يحيى گرفتار شد * بر او روز روشن شب تار شد
350 على پور ماهان ورا بند كرد * فرستاد نزديك هارون چو گرد
به زندان چنين بود آن نازنين * رشيدش بزد ز آسمان بر زمين
به زهر هلاهل جوان را بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
چو فارغ شد از كار يحيى رشيد * سوى جمع شد رايتى بركشيد
. . . كرد با لشكرى بىشمار * ز انديشه بر خويش پيچان چو مار
355 به يحيى فرستاد هارون پيام * كه با من بيا تا شوى نيكنام
همان چار فرزند خود را بيار * برادرت را نيز اى هوشيار
چو يحيى به فرمان او كار كرد * به وقت شدن نالهء زار كرد
ببرد آن سران را و بربست بار * پرانديشه از گردش روزگار
كنيزى كه غمز سران كرده بود * ملك را چنان دلگران كرده بود
360 كنيز سرافراز با خود ببرد * كه راه بدان بهر آن مىسپرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٩٨