سرش را چو گويى بنابن بِكَند * نهال وجود وى از بن بِكَند 75
. . . از خيل شام * برآمد يكى ناله از خاص و عام
كه نافع چنان شد كه در گيرودار * ز مرّه برآرد به زخمى دمار
حصين نمير از سر درد گفت * كه با ما شد آن . . .
. . . نامور موصلى * به دل دشمن خاندان على
بد آن بدگهر عبد رحمان به نام * به نزد براهيم شد شادكام 80
شنيدم كه آهن شكستى به دست * فزونتر . . .
عمودى [ بد ] او را دو شش [ من ] به سنگ * به دست اندرش بد چو آمد به جنگ
جفاپيشه قصد براهيم كرد * به گرز گران مرد را نيم كرد
برافراخت آن بدنشان يال و برز * به خشم اندرآمد . . .
. . . مرد فريبنده بال * بيازيد چنگال چون پور زال 85
عمود از كف خصم بستد به زور * چو شيرى كه تازد به دنبال گور
بزد بر سرش گرز را كرد خرد * نمود اندر . . .
برآورد گرد سر خود عمود * پس آنگاه بشكست آن كان جود
بينداخت در قلب دشمن ز دست * دو تن را سر و دست درهم شكست
مبارز طلب كرد از آن قوم باز * بگرديد . . . 90
چو پور زياد آنچنان كار ديد * جهان پيش چشم سران تار ديد
بپژمرد چون گل به باد خزان * روان كرد از ديده خون رزان
كه گفتى كه نافع چنين دست برد * نمايد . . .
گهى مرد بازارى . . . كش * بدينسان شود شير خورشيدفش
بفرمود تا جمله لشكر چو باد * بر آن حمله كردند از بامداد 95
گرفتند در گرد آن يك سوار * بغريد . . .
[ نگه ] كرد ورقاى عازب ز دور * . . . از شمع اقبال نور
بدان دشمن . . . * برآمد ز ناگه به عيوق گرد
وز آن روى لشكر درآمد چو [ باد ] * بدان دشمنان . . .
[ دو ] لشكر فتادند درهم چو پيل * روان گشت خون همچو درياى نيل 100
به يك حمله از نيزهء دلرباى * سر گردنان اندرآمد بهپاى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 37
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٧