ندانست سامان آن كار مرد * زمان تا زمان ناله و آه كرد
به رويش در كام بگشود عشق * زبون گشت عقل و بيفزود عشق
قضا و قدر هر دو را رام كرد * جوانمرد قصد دلارام كرد
رسيدند هر دو جوانان بههم * بدادند از آن جايگه جان بههم
به جان آن دو عاشق خريدند كام * دل هر دو خالى ز ننگ و ز نام 265
چو آمد به نزديك زن نامور * صدف شد به درّ درى بارور
جدا شد به نه ماه از آن زن ، دو ماه * دو فرزند زيبا سزاوار گاه
دو دايه بفرمود عباسه زود * بر خويشتن برد بر سان دود
دو دلبند خود را بديشان سپرد * سوى مكه رفتند و فرزند برد
فرستاد بىمر « 1 » بسى خواسته * غلامان و اسبان آراسته 270
ببردند دنبال بسيار چيز * ندانست آن را بجز « 2 » يك كنيز
چنين كارها را در سرايى چنان * شود زود پيدا ، نماند نهان
پراكنده شد اين سخن در سراى * يكى خيرهروى و يكى تيرهراى
همى اين بدان آن بدين « 3 » گفت باز * برون شد به يكباره از پرده ساز
يكى سال اين داستان بد نهفت * به هارون كسى مى نيارست گفت 275
كنيزى بد اندر ميان رازدار * يكى روز عباسه شد بىقرار
بزد آن كنيز جوان را ببست * سر و دست و پايش بههم برشكست
در آن خشم بانو قسم ياد كرد * پى قتل آن خسته سوگند خورد
كه خونش بريزم به شمشير تيز * نمايم بدان بدنشان رستخيز
كنيزك بترسيد و شد پيش مير * سخن ياد كرد از قليل و كثير 280
بگفت آن سخن پيش هارون به راز * برش بود دختر زمانى دراز
ز هر دو سفرها بر او بازگفت * فرستادن مكه اندر نهفت
ز خوش بودن هر دو يكجا بههم * بيان كرد نزدش ز هر بيشوكم
ورا گفت كاين راز با كس مگوى * نهاندار و بنشين ، مكن جستوجوى
ورا بستد از خواهر خويشتن * همىداشتش « 4 » در بر خويشتن 285
هامش
( 1 ) بربى
( 2 ) زجر
( 3 ) از بدان
( 4 ) داشتن