50 شنيدم كه بد مرد حملهپذير * ز عمزادگان حصين نمير « 1 »
به ميدان درآمد چو غرّنده ببر * كمانى به كف مثل بارنده ابر
. . . به نزديك مهلب رسيد * ز اندوه جانش سوى لب رسيد
برآورد شمشير مهلب چو شير * بدان تا زند بر سر آن دلير
سپر بر سر آورد مرّه ز بيم * سپر گشت از تيغ مهلب دونيم
55 . . . مرّه برگشت زود * بزد تيغ بر فرق مهلب چو دود
ز خود و سپر تيغ مانند برق * به تيزى گذر كرد و آمد به فرق
ز فرقش به حلق اندرآمد حسام * بيفتاد بر خاك آن نيكنام
. . . سوى بهشت * رها كرد گيتى به بوى بهشت
بنازاد روحش ميان نعيم * بماناد نزديك رضوان مقيم
60 براهيم دلتنگ و غمناك شد * ز غم جامهء خاطرش چاك شد
. . . بشد نزد مير * ورا خلعتى داد بس بىنظير
درم داد بدخواه را ده هزار * براهيم اشتر درآمد بهكار
به خفتان نافع بپوشيد بر * نهاد آن يلى خود او را به سر
. . . او شد سوار * به ميدان درآمد چو خرم بهار
65 سر نيزه بر دشمنان كرد راست * همىگفت كان مرد خونى كجاست
كه آن يار ما را به زارى بكشت * نبايد نمودن ازاينروى پشت
. . . گر آيد مرا * به كين كم كند يا فزايد مرا
به مرّه چنين گفت پور زياد * كه دادى تو امروز در جنگ داد
بدان كاين « 2 » فريبندهء مهلب است * به گفتن همه تن زبان و لب است
70 . . . سرش را بيار * روانش روان كن به نزديك يار
براهيم را كس ندانست باز * سوى جنگ شد مرّهء رزمساز
براهيم را گفت كاى بدگهر * چرا مىبرى پيش قصاب سر
. . . اين زمان نزد يار * جوابش نداد آن يل هوشيار
برآورد شمشير و درشد چو شير * بزد بر سر مرّهء زود سير
هامش
( 1 ) مسلم بن عقبه پس از خود ، حصين بن نمير را بر سپاه فرماندهى داد ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، ج 20 ، ص 37 .
( 2 ) كين