تمامت وزارت به يحيى سپرد * سوى شغل آن نامور دست برد
نيارست از امر شه سر كشيد * شدى صبح در بارگاه رشيد
به فرمان شه كارها ساختى * به كار دگر خود نپرداختى
چو كارش به اوج ثريا كشيد * چو سيلى كه نزديك دريا رسيد 115
چو از راستى كار او تير گشت * همه خويش و پيوند او مير گشت
ز رفعت مقامش به گردون رسيد * كه داند كه تا آسمان چون رسيد
نبودست يحيى به طرز « 1 » وزير * به رتبت فزون شد ز كيوان و تير
چنان چشم زخمى درآمد بهكار * نظر كن به بازيچهء روزگار
سه عيب اندرآن دولت آمد پديد * جهان پردهء خرمى بردريد 120
يكى از درازى ايام بود * چنين است آيين چرخ كبود
وزير جهان بد ده و هفت سال * به هارون درآمد ز شغلش ملال
دوم آنكه شد هركسى دشمنش * وز آن تيره شد خاطر روشنش
سيم آنكه با شاه گستاخ شد * درخت جفا سربهسر شاخ شد
چنين بود آيين يحيى مدام * كه تشريف دادى به خاص و به عام 125
هر آنكس كه پوشيد تشريف او * فتادى در آن بوموبر گفتوگو
زدندى بشارت به پيش سراى * به گردون شدى نالهء كروناى
يكى روز هارون فرخندهپى * همىباخت شطرنج و مىخورد مى
برآمد ز ناگاه آواز كوس * نديمى بر شاه بد چاپلوس
بپرسيد از او شاه كاين بانگ چيست * زدن كوس [ و ] نقاره از بهر كيست 130
در اين بود كآواز برخاست باز * دهلزن بزد زخم بر طبل باز
بشارت زدند اينچنين آشكار * شنيدم كه افزون ز هفتاد بار
به هارون نديم فرومايه گفت * كه برخيز و شو زاين ميان در نهفت
تو را نام شاهى و يحيى وزير * دهد خلعت اكنون سر ياوه پير « 2 »
وزير تو هفتاد خلعت بداد * هنوز است اين اول بامداد 135
تو شاهى ، ندادى به كس خلعتى * وزيرت دهد دمبهدم خلعتى
هامش
( 1 ) برتر ز
( 2 ) سر