رشيد ارچه آن مرد را بند كرد * به بندش دل خويش خرسند كرد
دلش بود با برمكى بدگمان * نبودى دمى زاو به دل شادمان
نهفته ز آيين او جست باز * چنين تا برآمد زمان دراز
دگر آنكه چون يحيى نامدار * كز آل حسن بود آن كامكار
190 چو هارون بر او آن بهانه نهاد * بزرگى خود بر كرانه نهاد
چو بشكست زنهار ، او را ببست * به جعفر سپردش يل دينپرست
چو يك ماه بد پيش جعفر اسير * فرستاد پيغام يحيى « 1 » به مير
كه اى كامران كشت خواهى مرا * نترسى ز خشم رسول خدا
كه من پاك فرزند پيغمبرم * حقيقت ز زهرا و از حيدرم
195 تو دانى كه هارون به دل بى « 2 » وفاست * درونش پر از خشم و جور و جفاست
به من بر بدانديش زنهار خورد * ازآنپس كه سوگند بسيار خورد
بخواهد مرا كشت آن بدنشان * نترسد ز بيغارهء سركشان
به دو گفت جعفر كه اى نامدار * مينديش از من مترس آشكار
برو هركجا خواهى اى بىقرين * بر او كرد يحيى به جان آفرين
200 همان شب بشد زآنميان در گريز * به خاك اندر از ديده خوناب ريز
كسى آن سخن پيش هارون بگفت * كه يحيى ز جعفر بشد در نهفت
بنه دست بر تاركم اى پسر * كه يحيى نرفتست از اين بوموبر
به شه گفت يحيى به بند اندر است * ز گردون به دست گزند اندر است
دگر ره رشيد سرافراز گفت * كه سوگند خور با من اندر نهفت
205 يكى روز هارون ز جعفر به دار * بپرسيد از حال آن بستهيار
ز گفتار او گشت خاموش مير * تو گفتى كه از چرخش افتاد تير
پس آنگاه جعفر به هارون جواب * چنين داد كاى مهتر كامياب
من او را پى تو رها كردهام * تو گويى كه كارى خطا « 3 » كردهام
چو ديدم كه نايد ازاو هيچ كار * رها كردمش از پى كردگار
210 دگر آنكه پيوند و خويش تو بود * تنآسوده شش ماه پيش [ تو ] بود
هامش
( 1 ) يحيى پيغام
( 2 ) بدر
( 3 ) رها